به یاد یار سفر کرده

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ؛ هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

  بسم الله الرحمن الرحیم

سلام! بالاخره ما آمدیم!

نه این که تصورکنید دراین دو ماه سوژه ی نوشتن نداشتیم که نبودیم ها! ابدا! به برکت دولت تدبیر و امید سوژه برای نوشتن کم نیست. اصلا خود توافق ژنو و مسائل مربوط بدان یک وبلاگ تخصصی می طلبد در حد وبلاگ ( دیگه وبلاگ قویی مثل وبلاگ های دهه 80 نمیبینم که اسم ببرم! پس میگم در همون حد لالیگا!)

یادش بخیر! در دولت قبل اگر گربه ی همسایه ی رئیس جمهور عطسه می کرد، هر مرد و نامردی واکنش نشان داده دست به قلم می شد و خلاصه در عرصه وبلاگ نویسی سروصدایی بپا می شد! اما الان ... بگذریم.

غرض عرض ادب و سلام  بود  خدمت مخاطبان محترم این وبلاگ که  در بود و نبود ما چراغ این وب را با نظرات خود روشن نگه داشته و منتظر قلم فرسایی ما بوده و هستند ! دست همگیشان درد نکند! و اما بعد!

خیلی دلمان می خواهد مثل سابق سوژه بتراشیم و همچنان بنویسیم. اما چه کنیم که زندگی فراز و نشیب دارد! بچه داری و خیاطی و پخت و پز دارد! تازه پایان نامه هم دارد! فعلا در مراحل تصویب پایان نامه هستیم و اگر خدا خواست آخر خرداد ماه یک امتحان مهم هم داریم! البته اصرار نفرمایید چه امتحانیست! بدون اصرار هم می توانیم در جریان بگذاریمتان! دی!

آمدیم تا هم احوالپرسی کرده باشیم و هم اطلاع بدهیم که تا پایان خرداد بنای نوشتن نداریم مگر این که ضرورت ایجاب کند که دست به قلم شویم! اما میتوانید منتظر نظرات ارزشمند ما باشید! همین!


پ.ن1: از جشن طلاق چیزی شنیدید؟! اگر نه، اینجا رو بخونید. متاسفم!

پ.ن2: وبلاگ دخترم زهرا  هم بروز شده. خب نظر بدید دیگه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 4:32 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

  • هنگام ازدواج با فاطمه سلام الله علیها سپر خود را فروخت و زندگی مشترک را آغاز کردند. دیگر نیازی به سپر نبود، قرار بود زهرا سلام الله علیها سپر مولا باشند.السلام علیک ایتها الصدیقة الشهیدة

 

  •  بعید میدانم مخاطبین گرامی کتاب خاک های نرم کوشک نوشته ی آقای سعید عاکف را نخوانده باشند اما اگر کسی نخوانده، تعطیلات عید فرصت خوبیست برای خواندنش.خصوصا که شهید برونسی علقه ی خاصی به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها داشتند.

 

  • عیدتان فاطمی باشد ان شالله، خدا نگهدار تا سال 93                              

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 10:36 قبل از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم اله الرحمن الرحیم


دیدم همه جا بر در و دیوار حریمش ، جایی ننوشتست گنهکار نیاید ...

 

دعاگوی همگی هستیم ان شالله تعالی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 12:19 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

بابام می گفت: قرار بود فردا امام رحمت الله به ایران بیایند.در شهرهای بزرگ خبر از درگیری های شدید خیابانی بود اما در شهر ما که شهر کوچکی بود درگیری به آن معنا وجود نداشت. البته تب و تاب انقلاب و راهپیمایی در شهر ماهم مشهود بود حتی چندی پیش مردم به صورت خود جوش خانه ی یکی از ساواکی های شهر را به آتش کشیده بودند. اما درگیری رسمی وجود نداشت و خلاصه شهر ما نیز حال و هوای انقلابی به خود گرفته بود.

بعضی ها می گفتند قرار است با آمدن امام خمینی رحمت الله ارتش وارد شهرها شود و نبرد خونینی بین مردم و ارتش صورت بگیرد حتی در شهرهای کوچک.

در نیمه های شب دوازدهم بهمن با جمعی از دوستان که جزو انقلابیون شهر بودند جمع شدیم و یک بمب دست سازی که خودم با سه راه شیرآب و دینامیت درست کرده بودم را در یکی از محله ها به صورت آزمایشی منفجر کردیم! میخواستیم اگر از عملکردش مطمئن شدیم برای مقابله با ارتش به تولید انبوه برسانیمش! خلاصه چشمتان روز بد نبیند از موج انفجارش ظرف و ظروف اهل محل همگی شکسته بودند!

جالب اینجاست که فردا صبح شنیدیم که توده ای ها و کمونیست های شهرمان مدعی شده بودند انفجار دیشبی کار آن ها بوده برای مقابله با ورود امام!

خاله ام می گفت: به یمین ورود حضرت امام خمینی رحمت الله خیلی از کسانی که توان مالی مناسبی داشتند می خواستند گوسفندی و یا گاوی را قربانی کنند. وضع مالی پدرم تعریفی نداشت و من خیلی غصه می خوردم که چرا ما نمیتوانیم گوسفندی را برای امام رحمت الله قربانی کنیم. آنقدر عاشق حضرت امام خمینی رحمت الله بودم که دلم میخواست خودم قربانیشان شوم. تصمیم گرفتم هرطور که شده خودم را به تهران برسانم و هنگام ورود امام رسما قربانیشان شوم!

اما شنیدم که ایشان مردم را از قربانی کردن گاو و گوسفند نهی کرده اند و همین نهی ایشان باعث شد اندکی دلم آرام بگیرد و قید رفتن به تهران را بزنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 3:19 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

۱- انقلاب مردمی یعنی این!

می گفت: جمعیت زیادی اعم از زن و مرد به صورت یکپارچه علیه شاه شعار می دادیم و به پیش می رفتیم. ناگهان ماموران شاهنشاهی شروع به تیراندازی به سمت مردم بی پناه نمودند .جمعی با بدن های خونین بر زمین افتاده و برخی دیگر عقب نشینی کردند.

ماموران لاینقطع تیراندازی کرده به پیش می آمدند . متفرق شده در کوچه و محله های اطراف دنبال پناهگاهی بودیم تا در فرصتی دوباره به صورت جمعی تظاهرات را شروع نماییم.

در این هنگام پیرزنی را با یک کاسه در دستش کنار خیابان دیدم. کاسه پر بود از سکه های یک قِرانی! تصور کردم در حال گدایی است آن هم در این هاگیرواگیر! باعجله نزدیکش رفته و با عتاب گفتم مادر جان! الان چه وقت گدایی است؟! مگر نمیبینی به پیر و جوان رحم نمی کنند!

پیر زن گفت: مادر جان! گدا نیستم.این سکه ها را آماده کرده ام تا به شماهایی که از مهلکه جان سالم به دربرده اید بدهم تا در اولین فرصت با خانواده هایتان تماس بگیرید و خبر سلامتیتان را داده، آن ها را از نگرانی دربیاورید.این حداقل کاری است که من پیرزن برای انقلابم می توانم انجام دهم.

 ۲-  مثل خیلی از سربازان دیگر!

می گفت: وقتی حضرت امام خمینی رحمت الله علیه دستور داد سربازها از پادگان ها فرار کنند تا در جنایت های رژیم شاه شریک نباشند، من هم از پادگانمان در تهران فرار کردم. مثل خیلی از سربازان دیگر.

بعد از فرار از پادگان جایی برای ماندن نداشتیم.خانواده ام در تبریز بودند و من در تهران. آن هم با جیب خالی! مثل خیلی از سربازان دیگر! سرهای تراشیده مان گواه سربازیمان بود.

جمعی از بازاریان انقلابی تهران وقتی متوجه وضعیت و جیب خالی ما شدند، دست به دامن کسبه و بازاریان شدند و در کمتر از ساعتی یک کیسه پر از پول جمع شد! سپس ما سربازان را یکی یکی با مبلغی پول که کفاف مقصد و یکی دو وعده غذایمان را بدهد بدرقه شهرهایمان نمودند!

  • شادی روح امام بزرگوار و شهدای عزیز فاتحه ای قرائت کنیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله ...
  • حتما بخوانید مطلب اصلا هم بی تدبیری نیست.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 2:34 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

بالاخره به روزهای پایانی سال نزدیک می شویم. از آن جایی که سال92 از سوی رهبر معظم انقلاب سال  حماسه ی اقتصادی نامگذاری شده بود بنا داریم در این یکی دو ماه آخر سال به موضوع حماسه اقتصادی با نگاهی قرانی بپرداریم ان شالله که خیر دنیا و آخرت برایمان داشته باشد!

از حماسه ی سیاسی که محقق شد بگذریم، نوبت به حماسه ی اقتصادی می رسد که آیا چنین حماسه ای نیز محقق شد یا نه؟!

تعارف که نداریم! اقتصادُنا مریضٌ ! هر مریضی هم نیازمند طبیب است. البته نسخه ی درمان اقتصاد مریض ما نه در طب سنتی پیدا می شود و نه در طب سوزنی و چینی! و نه در پزشکی مدرن.

داستان خواب معروف عزیز مصر و تعبیر آن توسط حضرت یوسف را همگی بلدیم حتی فیلمش را هم دیدیم! خوب است به برخی جوانب این داستان از بعد اقتصادی نگاه شود و درس گرفته شود چرا که  نقل این داستان ها برای عبرت و درس گرفتن است البته برای صاحبان خرد!

حضرت یوسف پس از تعبیر خواب عزیز مصر، «خشکسالی» را  مشکل آتی مملکت مصر دانستند و به فکر چاره افتادند. پس نفس «تشخیص مشکل» گام اولیه و اساسی در حل مشکل و حتی بحران اقتصادی می تواند باشد. بدیهی است اگر تشخیص اولیه درست باشد، می­توان انتظار نتیجه ی مطلوب را داشت والا چنین انتظاری معقول نیست.

البته شاید یادآوری یک مطلب در ابتدای بحث لازم باشد و آن هم این که در زمان حضرت یوسف چرخ اقتصاد بر روی کشاورزی و دامداری می چرخید و خبری از صنایع امروزی (حتی سانتریفیوژ!)  نبود. منظور این که  اگر کشوری به لحاظ ذخایر ارضی فقیر هم باشد باز هم با یک مدیریت خوب می توان  مشکل اقتصادی مملکت را حل کرده. چه رسد به این که کشور از لحاظ منابع و ذخایر ارضی موقعیت نسبتا ممتازی داشته باشد.

پس، تشخیص مشکلِ مملکت،  مسیر را برای درمان هموار می کند. حضرت یوسف با درک این مطلب اقدام به ذخیره سازی گندم برای هفت سال بعد نمودند. قطعا ذخیره کردن گندمِ هفت سال، آن هم هفت سال قبل از وقوع خشکسالی، تدبیر و درایت خاصی می طلبد و الحمد لله که دولت فعلی هم دولت تدبیر و امید نامیده شده است.

القصه! 1. تشخیص درد 2. پیدا کردن درمان 3. داشتن راهکار مناسب، بخش اعظم حل هر مشکلی خصوصا مشکل اقتصادی می تواند باشد. توضیح مراحل دیگر اقتصاد قرآنی بماند برای پست آتی.


بعد نوشت: همین مطلب در اینجا

بعد نوشت ۲: مراحل دیگر اقتصاد رو بیخیال لطفا! فعلا تدبیر این دولت فراعقل بشریه! بذارید با تدبیر اینا کمی اوضاع بر وفق مراد بعضیا بچرخه بینیم چی میشه.والله!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 3:6 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

عاشق شنیدن و بیان کردن زیبایی های اخلاقی مردم بزرگ ایران در روزهای حساس انقلاب و سالهای دفاع مقدس هستم.

چند روز پیش شنونده­ ی داستان زندگی شهید جعفر حیدریان از رادیو قم بودم. شهید حیدریان جوانی فرودویی بود که در ساماندهی تظاهرات مردمی قم علیه رژیم شاهنشاهی نقش بسزایی داشت و بعد از پیروزی انقلاب و حضور کوتاه مدت امام خمینی رحمه الله علیه در یخچال قاضی قم، مسئولیت تیم حفاظت از بیت حضرت امام خمینی رحمه الله علیه را برعهده داشت.

شهید حیدریان بخاطر از دست دادن پدرنانوای خود، نسبت به مادر و خواهربرادرهای یتیم خود احساس مسئولیت می کرد و علیرغم علاقه شدید به حضور در میادین جنگ، مجبور بود در روستا بماند و به فکر تامین معاش خانواده اش باشد. علاوه بر مشکلات مالی،  عشق رفتن به جبهه مانع از این می شد که نامزدش مهری را که از دو سال پیش عقد کرده بود، به خانه بیاورد و زندگی مشترک را شروع کند.

بیشتر جوانان فرودویی بخاظر مشکلاتی از این دست نمی­توانستند به جبهه بروند و از این که پیام حضرت امام خمینی رحمه الله علیه مبنی بر پرکردن جبهه ها بر زمین می­ماند احساس خجالت و سرافندگی می­کردند.

تا این که یکی از دوستان پدر جعفر حیدریان که در جریان مشکلات مالی و دغدغه ­های خانوادگی او قرار داشت به سراغ  پدر زن جعفر رفت و با مطرح کردن این مسئله که سرپرستی از خانواده مانع از رفتن جوانان فرودویی به جبهه ­ها می­شود پیشنهاد داد ریش سفیدان و کسبه و بازاریانی که  توان مالی دارند اما بخاطر سن و­سال بالا توان رفتن به جبهه را ندارند، با تامین هزینه­ ی زندگی خانواده­ های نیازمند، جوانانشان را در رفتن به جبهه­ ها یاری نمایند تا آن ها هم به سهم خود نقشی در یاری جبهه ­ها داشته باشند.

و طولی نکشید که سیلی از جوانان فرودیی عازم جبهه­ های نبرد بین حق و باطل شدند و شهید جعفر حیدریان پس از یک ماه حضور در جبهه ها و در کسوت یکی از فرماندهان جنگ به مقام رفیع شهادت رسید. روحش شاد و راهش پر رهرو باد ان شالله تعالی


پ.ن1: شهید حیدریان قبل از انقلاب فوتبالیست حرفه ای بود که با وقوع انقلاب و فوت  پدر، فوتبال رو رها میکنه. نزدیک مدرسه حضرت معصومیه قم باشگاهی به اسم این شهید ورزشکار ساخته شده.

پ.ن2: شهید حیدریان در گلزارشهدا دفن شده اند. ان شالله در اولین فرصت سری به مزار شریفشون میزنیم.

بعد نوشت: وبلاگ دخترم زهرا با تصاویر چهارماهگی بروز شد!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 10:44 قبل از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم 

این که صحبت های رئیس جمهور محترم با آقای اوباما بجا بود یا نابجا بماند! اما کاش کسی بخشی از اشعار مرحوم اقبال لاهوری را به گوش بعضی مسئولین جشنواره کودک  برساند. گویا برخی از نتایج این گفتگوی تلفنی تصورات شیرینی دارند!

 قوت مغـــرب، نه از چــنگ و ربـــاب  ....................  نی ز رقــص دخـــتــران بی حجـاب

نی ز سحــرِ، سـاحـران لاله روست ...............  نی ز عریان ساق و، نی از قطع مـوست

آقایان مسئولین اگر شما فراموش کرده اید بدانید که ما فراموش نکرده ایم که :

ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم


پ.ن: وبلاگ دخترم زهرا هم با تصاویر سه ماهگیش بروز است! (لطفا نظرات مربوط به زهرا رو در وبلاگ خودش بنویسید تا در اینده اگر عمری بود از نظراتتون مطلع باشه!)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1392ساعت 3:26 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

وبلاگ که وزین باشه همه از آدم انتظار دارن برای هر مناسبت مهمی مطلب یزنه! حتی مادرمون هم میخوان بروز بشیم و تصاویر مهمترین رخداد جهانی یعنی تصاویر نوه شون رو تو وبلاگ وزین ما ببینن! ما هم به دعوت مادر بزرگوار لبیک گفته و تصاویر نوه شون رو تو بلاگ شخصی دخترم زهرا قرار دادیم!

از این به بعد برای دیدن تصاویر زهرا خانوم میتونید به وبلاگ شخصیش رجوع بفرمایید!


آقا! از وقتی اومدیم قم، بربری خونمون پایین اومده! اینجا کسی آدرس بربری پزی سراغ نداره؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 10:34 قبل از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

ان شالله فردا عازم شهر مقدس قم هستیم برای عمل به آیه ای از قران

 فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُواْ فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ : پس چرا از هر فرقه‏اى از آنان دسته‏اى كوچ نمى‏كنند تا در دين آگاهى پيدا كنند و قوم خود را وقتى به سوى آنان بازگشتند بيم دهند باشد كه آنان [از كيفر الهى] بترسند.«122توبه»

پی نوشت: از همه بزرگوارانی که تو پست قبل با نظراتشون ما رو شرمنده کردن مجددا تشکر میکنیم.ان شالله فرزند سالم و صالح قسمت همه متاهلا و تاهل قسمت همه ی مجردا!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 4:8 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

فرمایشات قدیمی‌تر