به یاد یار سفر کرده

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ؛ هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

بسم الله الرحمن الرحيم

خاطراتي چند از كلاس هاي نهضت زنان ايراني

  • حدودا 60 ساله است در همان روز اول گفت: خانوم! من از اول انقلاب هرچي كلاس نهضت سواد آموزي بوده رفتم اما هنوزم الفبا بلد نيستم! پسرمم معلمه و ميگه سختش يادگرفتن همين 32 حرف است. اما من هنوز ياد نگرفتم! شما بگيد كلاساي شما رو بيام يا نيام!! ..... ديگر نيامد!
  • ديگري هم كه بالاي 60 سال دارد ميگويد: خانوم من كسي را در خانه ندارم كه بهم املا بگويد و تمرين كنم. شوهرم مثلا با سواد است اما همه اش را غلط مي خواند . نوسواد را نشانش ميدهم ميگويد نوشته: نوازش!!
  • ديگري هم كه سن نسبتا بالايي داشت، بعد دو جلسه آمد و گفت خانوم! من يادنميگيرم نميخواهم شما را هم معطل كنم. آمدم تا كتابهايم را تحويل بدهم. كتابهايش را گرفتم و به يكي از شاگردان جديد كلاس دادم. آخر كلاس وقتي ديد هم سن و سالانش همچنان با انگيزه درس ميخوانند مثل بچه ها گفت: خانوم! كتابهايم را پس بده! من هم ادامه تحصيل ميدهم!!
  • ديگري مي گويد خانوم! تعريف كلاس ها به گوش خواهرم رسيده! او هم مشتاق شده در كلاس هاي  نهضت ما شركت كند. فقط راهش دور است. مي تواند از تهران بيايد اينجا درس بخواند؟؟!!!
  • البته نزديك ده نفر داريم كه بين 35 تا 50 ساله هستند و با انگيزه سر كلاس ها حاضر مي شوند. اين دست خاطرات مربوط به سنين بالاست!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت ۱۴:۴۰ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله  الرحمن الرحيم

 

28 سال دارد و افغاني است. از دست پدرش شاكي بود مي گفت : « وقتي 7 ساله بودم مادرم بر اثر پا درد از دنيا رفت و من و دو برادرم مانديم با يك پدر.

كمي بعد، پدرم با خانومي ازدواج كرد و وقتي من 9 ساله شدم مرا به عقد برادر زنش در آورد كه آن زمان 25 سال داشت!! من دنبال بچه بازي در كوچه هاي خاكي روستايمان بودم و تصور ميكردم اين پسر 25 ساله برادر بزرگم است! اما او مرا با ضرب و كتك به خانه مي برد و مي گفت دوست ندارم زنم در كوچه بازي كند!  خلاصه، مرا به خانه اش برد و بزرگم كرد و شديم زن و شوهر!

اكنون كه من 28 سال دارم، شوهرم 45 سالش است. هرچند او مرا بسيار دوست دارد اما من او را دوست ندارم و تنها  دلم برايش مي سوزد. هركسي ما را با هم ميبيند تصور مي كند پدر و دختريم! و اين براي من خيلي آزار دهنده است .»

بچه دار نشدن، اختلاف سني زياد و ازدواج اجباري و مسائلي از اين دست گريبانگير اين خانواده است. البته صرف اختلاف سني هميشه مشكل زا نيست. چه بسا زوج هايي كه علي رغم اختلاف سني به جهت داشتن محبت دو طرفه از زندگيشان راضي هستند حتي بدون داشتن بچه. اما درد اين زن از جنس زخم رسومات جاهلي و تلخي است كه هنوز هم برپيكر افغانستان خنجر مي زند. هنوز هستند  خانواده هايي كه دختركان خود را در ازاي پول بيشتر خواستگار به وي مي دهند هرچند آن خواستگار پيرمرد 80 ساله باشند.

پس از گذشت هزار و چهارصد سال ، متاسفانه بعضي سنت هاي غلط جاهلي در بعضي ممالك اسلامي وجود دارد.سنت هايي كه تصور ميكردم پرونده شان در همان قرون  بسته شده و امروزه كسي درگير آن رسومات تلخ نيست.

احساس ميكنم مردم ما خصوصا بعضي از زنان جامعه ي ما قدر اسلام و انقلاب و امام را ندانسته اند.اميدوارم قبل از اين كه دير شود بار ديگر ابعاد فرهنگي انقلابمان را بازخواني كنيم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی ۱۳۹۴ساعت ۱۵:۱۰ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از تشکیل کلاس نهضت برای زنان و مردان افغانستانی، زنان میان سال و پیرزنان ایرانی روستا هم خواستند برایشان کلاس بگذاریم!! از طرف اداره نهضت گفتند طرح سواد آموزی شامل افراد زیر 50 سال است ولی این پیرزنان دوست داشتنی کوتاه نیامدند و اکنون برای زنان ایرانی میان سال و بالای 70 سال هم کلاس داریم. خداوند قبول بفرماید و همچنان توفیقاتمان را مستدام بدارد ان شاء الله تعالی!!

با تلاش و پیگیری های  عباس آقا  شعبه ای از دارالقران را در اینجا تاسیس نموده و چندین کلاس روخوانی و روانخوانی و تجوید قرآن هم داریم و اگر خدا بخواهد کلاس های صوت و حفظ را در مراحل بعدی خواهیم داشت.

روستاهای اطراف که هر کدام با روستای ما تنها یکی دو کیلومتر فاصله دارند هم در جریان کلاس های نهضت و قرآن قرار گرفته اند و خبرهای رسیده حاکی از اشتیاق آن ها برای تشکیل چنین کلاس هایی در روستاهایشان است! اگر خدا همچنان توفیق بدهد تمام آبادی های اطراف را تحت پوشش کلاس های قرآن و نهضت قرار خواهیم داد.

پ.ن: در آینده ی نه چندان دور تصاویری از این کلاس ها را در وبلاگ قرار خواهم داد ان شاء لله.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی ۱۳۹۴ساعت ۷:۱۷ قبل از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

1. دو نفر از زنان افغانستانی کلاس نهضت، به کربلا رفته بودند. یکیشان برایم یک روسری به همراه تسبیحی چوبی سوغات آورده و دیگری یک مهر کربلا و یک جفت جوراب و 5 دانه خرما. برایم یک دنیا ارزش دارند.  

2. روستا امامزاده ای هم دارد که البته کمی با روستا فاصله دارد  و با گنبد فیروزه ای اش، از دور دست ها پیداست. در روز عاشورا و تاسوعا اهالی روستا و روستاهای اطراف سینه زنان به سمتش حرکت می کنند و نماز ظهر و عصر را در همانجا اقامه می کنند. روز اربعین و 28  صفر هم همینطور .

3. خیلی با اهالی این جا راحتم. مردمانی بسیار خونگرم و با صفا دارد. جای همه تان خالی!

4.تصاویری چند در ادامه مطلب.

5. وبلاگ دخترم زهرا هم با تصاویر جدید بروز شد.


ادامه فرمایش
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت ۲۳:۴ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

ذوق و شوق زنان افغانستاتی برای درس خواندن قابل وصف نیست. جلسه پیش وقتی مشقهایشان را به اصطلاح خط میزدم! دیدم که چندنفرشان می خندند و می گویند: خانوم معلم، این دفعه، مشق هایمان را شوهرانمان نوشته اند! آن ها مشتاق تر از ما هستند  و از سر ذوق ، بعد نوشتن مشقهای خودشان، کتابهای ما را هم گرفتند و مشقهایمان را نوشتند!

ناگفته نماند که مردان افغانستانی بعد از شنیدن خبر مسرت بخش تشکیل کلاس های نهضت زنان ، سراغ حاج آقا آمدند و درخواست کلاس نمودند! حاج آقا هم قبول کرده و اکنون ایشان هم برای  مردان روستا کلاس برگزار می کنند.

خلاصه اوضاعی داریم در اینجا! انسان احساس مفید بودن می کند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۴ساعت ۱۸:۴۷ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

هیچ گاه برق نگاهش را فراموش نخواهم کرد. مرد افغانی را می گویم که با شعفی غیرقابل وصف به ما نگاه می کرد. به من و زنان افغانستانی که قرار بود در کلاس های نهضت سواد آموزی شرکت کنند و من معلمشان باشم.

زنانی که همگی مادر هستند و بین بیست تا سی سال سن دارند ولی تا اینجای عمرشان بغیر از خودشان،  برای کسی مهم نبوده که با سواد هستند یا بی سواد!

همیشه آموزش علم لذت بخش است ، حداقل برای من که  این چنین بوده ولی لذتی که در این چند جلسه کلاس تجربه کرده ام، از جنسی دیگر بود. از جنس خدا و قطره اشکی از سر شوق.

خدایا از این که مرا لایق این امر خطیر قرار دادی بی نهایت سپاسگزارم.


 

پ.ن1: به لطف خدا آبان ماه دفاع کردم . و البته که با نمره عالی!

پ.ن2: خداوکیلی اینجا سرم خیلی شلوغه. کلاسای متعدد برای اقشار متفاوت!

پ. ن3: ای خوش آن روزی که ما هم روزگاری داشتیم!

پ.ن4: راستی اگر کسی اینجا سر زد و خبری از آقای معلمی، وبلاگ3 الف داشت، بی خبرمون نذاره. یعنی ایشون هم از مکه برنگشتن؟! 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر ۱۳۹۴ساعت ۲۰:۲ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

تقريبا 6 ماه پيش بروز شده بوديم. پس از آن يا بلاگفا خراب بود و يا ما نبوديم. هرچند نبودن هايمان ديگر نه براي خودمان مهم است و نه براي ديگران! ولي مهم اين است كه دوباره به اين خانه ي دوست داشتنيمان سر زديم تا چند خطي از روزهاي طلايي زندگيمان بنويسيم.

دوران طلايي زندگي ما با سكونت در يكي از دهات اطراف قم شروع شده است! از اول ماه مهر و با شروع فصل برگ ريزان و خزان.

اينجا جايي است كه صبح ها چهچه گنجشكان روي درخت همسايه غوغا مي كند. پيچيدن باد درميان درختان باغهاي اطراف گوشت را نوازش ميدهد و خلاصه بوي ديوارهاي كاهگلي كوچه باغهاي دور و برت، خاطرات كودكيت را زنده مي كند.

مردمانش چقدر خونگرمند! عاشق مجالس وعظ و ذكر مصيبت. 

اينجا را دوست دارم. خيلي زياد.

و به رسم زمان وبلاگ نويسي، تولد وبلاگم مبارك!

در ادامه تصاويري از اين روستاي زيبا را ميبينيد.

 


ادامه فرمایش
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت ۱۶:۵ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

  • و مَا لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اللّهُ وَهُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَمَا كَانُواْ أَوْلِيَاءهُ إِنْ أَوْلِيَآؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ : چرا خدا [در آخرت] عذابشان نكند با اينكه آنان [مردم را] از [زيارت] مسجدالحرام باز مى‏دارند در حالى كه ايشان سرپرست آن نباشند چرا كه سرپرست آن جز پرهيزگاران نيستند ولى بيشترشان نمى‏دانند .        34انفال

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۶:۲۰ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

حس نوشتن نیست. نه از عید و زیبایی های بهاریش و نه از لوزان و دروغ های راست نمایش!

کشتار وحشیانه مسلمانان در دهه های اخیر و زنده زنده سوزاندن خلبان اردنی و سپردن مخالفان داعش به قفس کفتار ها و هزاران پلیدی زشت تر از این توسط دشمنان خدا، چه نقطه ی سفیدی در کارنامه عوامل شیطان باقی گذاشته که بعضی کم خردان داخلی چشم امیدشان به مذاکرات است؟

کور باد چشمان کورشان.


آقا جان!

من از عبور جمعه ها ...................................  از بوی تنهايی پرم
زير سفال سقف شب ..............................  ثانیه ها رو می شمرم
کجا تو موندگار شدی................................... که روز ما سياه شده
دست دعای من ديگه.................................  از آسمون جدا شده
يه شب ميايی از سفر...............................  باغ پر برگ و بر می شه
ستاره های شيشه ای ........................ می شکنه و سحر می شه
مزرعه شرقيمونو ........................................... هجومی از ملخ زده
شعله خورشيدی بزن .................................... تو قلبايی که يخ زده
اسب بهارو زين بکن..................................... تا باغچمون جون بگيره
روی غبار جاده ها ........................................  شرشر بارون بگيره

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۵:۱۰ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

بار دیگر به پیامبر رحمت صلوات الله علیه  و آله توهین شده. تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ ...

همه ی مسلمین دادشان در آمد، 

آقای ظریف! حقیقتا از شما انتظار ندارم، جلسات مذاکرات ان شالله مفیدتان(!) در پاریس را بخاطر این توهین تعطیل می کردید .چرا که به قول خودتان نباید با دنیا قهر کنیم!

اما شما را به خدا انقدر مشعوفانه با جنایتکاران قدم نزنید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت ۱۴:۱۲ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

فرمایشات قدیمی‌تر