به یاد یار سفر کرده

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ؛ هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

بسم الله الرحمن الرحیم

  • و مَا لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اللّهُ وَهُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَمَا كَانُواْ أَوْلِيَاءهُ إِنْ أَوْلِيَآؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ : چرا خدا [در آخرت] عذابشان نكند با اينكه آنان [مردم را] از [زيارت] مسجدالحرام باز مى‏دارند در حالى كه ايشان سرپرست آن نباشند چرا كه سرپرست آن جز پرهيزگاران نيستند ولى بيشترشان نمى‏دانند .        34انفال

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۶:۲۰ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

حس نوشتن نیست. نه از عید و زیبایی های بهاریش و نه از لوزان و دروغ های راست نمایش!

کشتار وحشیانه مسلمانان در دهه های اخیر و زنده زنده سوزاندن خلبان اردنی و سپردن مخالفان داعش به قفس کفتار ها و هزاران پلیدی زشت تر از این توسط دشمنان خدا، چه نقطه ی سفیدی در کارنامه عوامل شیطان باقی گذاشته که بعضی کم خردان داخلی چشم امیدشان به مذاکرات است؟

کور باد چشمان کورشان.


آقا جان!

من از عبور جمعه ها ...................................  از بوی تنهايی پرم
زير سفال سقف شب ..............................  ثانیه ها رو می شمرم
کجا تو موندگار شدی................................... که روز ما سياه شده
دست دعای من ديگه.................................  از آسمون جدا شده
يه شب ميايی از سفر...............................  باغ پر برگ و بر می شه
ستاره های شيشه ای ........................ می شکنه و سحر می شه
مزرعه شرقيمونو ........................................... هجومی از ملخ زده
شعله خورشيدی بزن .................................... تو قلبايی که يخ زده
اسب بهارو زين بکن..................................... تا باغچمون جون بگيره
روی غبار جاده ها ........................................  شرشر بارون بگيره

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۵:۱۰ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

بار دیگر به پیامبر رحمت صلوات الله علیه  و آله توهین شده. تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ ...

همه ی مسلمین دادشان در آمد، 

آقای ظریف! حقیقتا از شما انتظار ندارم، جلسات مذاکرات ان شالله مفیدتان(!) در پاریس را بخاطر این توهین تعطیل می کردید .چرا که به قول خودتان نباید با دنیا قهر کنیم!

اما شما را به خدا انقدر مشعوفانه با جنایتکاران قدم نزنید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت ۱۴:۱۲ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

برای اولین بار ایشان را با ماجرای تلاششان برای یادگیری زبان عبری شناختم. علامه ای که برای پاسخ گویی به شبهات اهل یهود زبان عبری را آموخت.

 البته نه این که ایشان چند ترم و یا چند سالی را در کلاس های باکلاس زبان امروزی سپری کنند و بعد به زبان عبری مسلط شوند! بلکه ایشان علیرغم فقر مالی شدید از نان شبشان می زدند و با پول آن آب نبات می خریدند و به بچه های یهودی  می دادند تا در ازای آن یک کلمه عبری بیاموزند. چرا که بزرگان و علمای یهود حاضر به آموزش زبان عبری نبودند.

آن ها نیک میدانستند که هدف علامه از آموزش زبان عبری استفاده کردن از آن بر علیه خودشان است لذا دلیلی برای آموزش زبان عبری به ایشان نمیدیدند.

توضیح بیشتر در خصوص یادگیری زبان عبری توسط علامه بلاغی را می توانید  اینجا بخوانید.

  


پی نوشت: کاش تیم مذاکره کننده هسته ای مملکت ما که فعلا در دوران تمدیدمذاکرات بسر می برند ماجرای زیان آموزی علامه بلاغی را مطالعه کرده از آن درس می گرفتند و یادشان می آمد که اهل کتاب اساسا اعتقادی به فرصت دادن به رقیب ندارند .حال شما هی مذاکره و گفتگو بفرمایید ... 

پی نوشت:وبلاگ دخترم زهرا حدودا بعد هشت ماه بروز شد!

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی ۱۳۹۳ساعت ۱۴:۱۹ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

  • خوشحالم که مخاطبان محترم وابسته به شخص نبوده و در غیاب ما عرصه ی وبلاگ نویسی رو ترک نکردند! 
  • انصافا از این خبر خیلی خوشحال شدم و صمیمانه تبریک عرض میکنم خدمت طرفین! 
  • آبان ماهه و وبلاگم  وارد 7 سالگی شده. تولدش مبارک!
  • بزودی فعال می شویم ان شالله!
  • فعلا!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت ۱۴:۶ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

  بسم الله الرحمن الرحیم

سلام! بالاخره ما آمدیم!

نه این که تصورکنید دراین دو ماه سوژه ی نوشتن نداشتیم که نبودیم ها! ابدا! به برکت دولت تدبیر و امید سوژه برای نوشتن کم نیست. اصلا خود توافق ژنو و مسائل مربوط بدان یک وبلاگ تخصصی می طلبد در حد وبلاگ ( دیگه وبلاگ قویی مثل وبلاگ های دهه 80 نمیبینم که اسم ببرم! پس میگم در همون حد لالیگا!)

یادش بخیر! در دولت قبل اگر گربه ی همسایه ی رئیس جمهور عطسه می کرد، هر مرد و نامردی واکنش نشان داده دست به قلم می شد و خلاصه در عرصه وبلاگ نویسی سروصدایی بپا می شد! اما الان ... بگذریم.

غرض عرض ادب و سلام  بود  خدمت مخاطبان محترم این وبلاگ که  در بود و نبود ما چراغ این وب را با نظرات خود روشن نگه داشته و منتظر قلم فرسایی ما بوده و هستند ! دست همگیشان درد نکند! و اما بعد!

خیلی دلمان می خواهد مثل سابق سوژه بتراشیم و همچنان بنویسیم. اما چه کنیم که زندگی فراز و نشیب دارد! بچه داری و خیاطی و پخت و پز دارد! تازه پایان نامه هم دارد! فعلا در مراحل تصویب پایان نامه هستیم و اگر خدا خواست آخر خرداد ماه یک امتحان مهم هم داریم! البته اصرار نفرمایید چه امتحانیست! بدون اصرار هم می توانیم در جریان بگذاریمتان! دی!

آمدیم تا هم احوالپرسی کرده باشیم و هم اطلاع بدهیم که تا پایان خرداد بنای نوشتن نداریم مگر این که ضرورت ایجاب کند که دست به قلم شویم! اما میتوانید منتظر نظرات ارزشمند ما باشید! همین!


پ.ن1: از جشن طلاق چیزی شنیدید؟! اگر نه، اینجا رو بخونید. متاسفم!

پ.ن2: وبلاگ دخترم زهرا  هم بروز شده. خب نظر بدید دیگه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۶:۳۲ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

  • هنگام ازدواج با فاطمه سلام الله علیها سپر خود را فروخت و زندگی مشترک را آغاز کردند. دیگر نیازی به سپر نبود، قرار بود زهرا سلام الله علیها سپر مولا باشند.السلام علیک ایتها الصدیقة الشهیدة

 

  •  بعید میدانم مخاطبین گرامی کتاب خاک های نرم کوشک نوشته ی آقای سعید عاکف را نخوانده باشند اما اگر کسی نخوانده، تعطیلات عید فرصت خوبیست برای خواندنش.خصوصا که شهید برونسی علقه ی خاصی به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها داشتند.

 

  • عیدتان فاطمی باشد ان شالله، خدا نگهدار تا سال 93                              

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۲ساعت ۱۰:۳۶ قبل از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم اله الرحمن الرحیم


دیدم همه جا بر در و دیوار حریمش ، جایی ننوشتست گنهکار نیاید ...

 

دعاگوی همگی هستیم ان شالله تعالی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۱۹ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

بابام می گفت: قرار بود فردا امام رحمت الله به ایران بیایند.در شهرهای بزرگ خبر از درگیری های شدید خیابانی بود اما در شهر ما که شهر کوچکی بود درگیری به آن معنا وجود نداشت. البته تب و تاب انقلاب و راهپیمایی در شهر ماهم مشهود بود حتی چندی پیش مردم به صورت خود جوش خانه ی یکی از ساواکی های شهر را به آتش کشیده بودند. اما درگیری رسمی وجود نداشت و خلاصه شهر ما نیز حال و هوای انقلابی به خود گرفته بود.

بعضی ها می گفتند قرار است با آمدن امام خمینی رحمت الله ارتش وارد شهرها شود و نبرد خونینی بین مردم و ارتش صورت بگیرد حتی در شهرهای کوچک.

در نیمه های شب دوازدهم بهمن با جمعی از دوستان که جزو انقلابیون شهر بودند جمع شدیم و یک بمب دست سازی که خودم با سه راه شیرآب و دینامیت درست کرده بودم را در یکی از محله ها به صورت آزمایشی منفجر کردیم! میخواستیم اگر از عملکردش مطمئن شدیم برای مقابله با ارتش به تولید انبوه برسانیمش! خلاصه چشمتان روز بد نبیند از موج انفجارش ظرف و ظروف اهل محل همگی شکسته بودند!

جالب اینجاست که فردا صبح شنیدیم که توده ای ها و کمونیست های شهرمان مدعی شده بودند انفجار دیشبی کار آن ها بوده برای مقابله با ورود امام!

خاله ام می گفت: به یمین ورود حضرت امام خمینی رحمت الله خیلی از کسانی که توان مالی مناسبی داشتند می خواستند گوسفندی و یا گاوی را قربانی کنند. وضع مالی پدرم تعریفی نداشت و من خیلی غصه می خوردم که چرا ما نمیتوانیم گوسفندی را برای امام رحمت الله قربانی کنیم. آنقدر عاشق حضرت امام خمینی رحمت الله بودم که دلم میخواست خودم قربانیشان شوم. تصمیم گرفتم هرطور که شده خودم را به تهران برسانم و هنگام ورود امام رسما قربانیشان شوم!

اما شنیدم که ایشان مردم را از قربانی کردن گاو و گوسفند نهی کرده اند و همین نهی ایشان باعث شد اندکی دلم آرام بگیرد و قید رفتن به تهران را بزنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۵:۱۹ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

۱- انقلاب مردمی یعنی این!

می گفت: جمعیت زیادی اعم از زن و مرد به صورت یکپارچه علیه شاه شعار می دادیم و به پیش می رفتیم. ناگهان ماموران شاهنشاهی شروع به تیراندازی به سمت مردم بی پناه نمودند .جمعی با بدن های خونین بر زمین افتاده و برخی دیگر عقب نشینی کردند.

ماموران لاینقطع تیراندازی کرده به پیش می آمدند . متفرق شده در کوچه و محله های اطراف دنبال پناهگاهی بودیم تا در فرصتی دوباره به صورت جمعی تظاهرات را شروع نماییم.

در این هنگام پیرزنی را با یک کاسه در دستش کنار خیابان دیدم. کاسه پر بود از سکه های یک قِرانی! تصور کردم در حال گدایی است آن هم در این هاگیرواگیر! باعجله نزدیکش رفته و با عتاب گفتم مادر جان! الان چه وقت گدایی است؟! مگر نمیبینی به پیر و جوان رحم نمی کنند!

پیر زن گفت: مادر جان! گدا نیستم.این سکه ها را آماده کرده ام تا به شماهایی که از مهلکه جان سالم به دربرده اید بدهم تا در اولین فرصت با خانواده هایتان تماس بگیرید و خبر سلامتیتان را داده، آن ها را از نگرانی دربیاورید.این حداقل کاری است که من پیرزن برای انقلابم می توانم انجام دهم.

 ۲-  مثل خیلی از سربازان دیگر!

می گفت: وقتی حضرت امام خمینی رحمت الله علیه دستور داد سربازها از پادگان ها فرار کنند تا در جنایت های رژیم شاه شریک نباشند، من هم از پادگانمان در تهران فرار کردم. مثل خیلی از سربازان دیگر.

بعد از فرار از پادگان جایی برای ماندن نداشتیم.خانواده ام در تبریز بودند و من در تهران. آن هم با جیب خالی! مثل خیلی از سربازان دیگر! سرهای تراشیده مان گواه سربازیمان بود.

جمعی از بازاریان انقلابی تهران وقتی متوجه وضعیت و جیب خالی ما شدند، دست به دامن کسبه و بازاریان شدند و در کمتر از ساعتی یک کیسه پر از پول جمع شد! سپس ما سربازان را یکی یکی با مبلغی پول که کفاف مقصد و یکی دو وعده غذایمان را بدهد بدرقه شهرهایمان نمودند!

  • شادی روح امام بزرگوار و شهدای عزیز فاتحه ای قرائت کنیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله ...
  • حتما بخوانید مطلب اصلا هم بی تدبیری نیست.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۴:۳۴ بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

فرمایشات قدیمی‌تر