تبليغاتX
به یاد یار سفر کرده
به یاد یار سفر کرده

 

هوا بس نا جوانمردانه سرد است! و تو مجبور هستی برای خرید به بازار بروی. با صلوات بر محمد و آل محمد و بسمله! از درب خانه خارج؛ و راهی خیابان ها و کوچه های شهر میشوی. با خودت  فکر میکنی که چرا تو باید انقدر بدشانس باشی که مجبور شوی در روز به این سردی خیابان ها را گز کنان! رد شوی و چون اسکیپی! (همان کانگوروی بوته زار اسکیپی!) از کانال های هزار باره کنده شده ی آب شهر بالا پایین بپری تا به مقصد برسی! با ذهن خودت درگیر مشکلات شهر ! هستی که میبینی جوانی رعنا! با سرعت نیم متر در هر قدم به تو نزدیک میشود! اندکی عینک فتو شده ات! را بالامیدهی تا طرف را بهتر شناسایی کنی و بدانی اگر مذکر است ، با رعایت فاصله ی قانونی بعلاوه ی  تشخیص شخصی خودت نسبت به احوالات طرف! فاصله گرفته با دنده سنگین! طی طریق کنی و اگر مونث است بی محابا از کنارش رد شوی ! با مشاهده ی کت و شلوار و کلاه طرف، یقین میکنی که مذکری در حال حرکت و نزدیک شدن است. جانب حزم و احتیاط را از دست نمیدهی! و به پیش میروی. اندام ظریف! و دلربای مذکر توجهت را جلب میکند. با نقش آفرینی!حلیت نگاه اول! نفس اماره و لوامه دست به یقه میشوند و نهایتا اماره  امر به سوء میکند! آرام آرام سرت را بالا می آوری و به چهره ی طرف نگاه میکنی و ( اماره باز میگوید حلال است! ) و ناگاه با انبوهی از مواد پتروشیمیایی!! ماسیده شده بر صورت جوان مواجه میشوی و میفهمی که آمار اشتباهی گرفته بودی! و ایشان بانویی هستند در لباس آقا! و نیک میفهمی که سرمای هوا سبب تغییر جنسیت هم میشود! تو به عینه میبنی این بانو به خاطر سرما از شال و کلاه استفاده کرده و باز به همان دلیل از پالتویی در قطع کت! نه پالتویی! استفاده کرده تا نچاید! دلت میخواهد دستت را بر شانه ی آن بانوی پاک دامن! بنهی و بگویی: آهانــــــــــــــد برادر! دو ساعته فکر میکردم آقایی! خداییش مونده بودم که جل الخالق! چه سری چه دمی!!! که ناگاه دستت را که در نییت حرکت بود! به عقب میکشی و به راهت ادامه میدهی! چون به یادت می آید که در ایام نه چندان بعید! بانویی را در کوچه رویت کردی باگیسوان دلربا و مواج چون ابر بهارن!!! اما آن بانو هیکلی داشت بس نخراشیده و نتراشیده! که موجبات وحشت تو را فراهم کرده بود! هنگامی که داشتی به آن بانو نزدیک میشدی به رسم عادت نگاهی به چهره اش نموده بودی و کاملا احساس کرده بودی که اگر مگسی بر صورت این بانو بنشیند از فرط صافی صورت یحتمل بوکساوات میکند! در همین افکار بودی که تو میبنی موبایل آن بانو میزنگد! و ایشان بسیار ملایم صحبت میکنند چندان که تو هیچ نمیشنوی اما در لحظه ی عبور شانه به شانه از کنار بانو؛ با فریاد دهشتناک و عمدی وی تازه به خودت میایی که این جاندار مذکریست در کسوت بانو!  و تو در آن لحظه از فرط وحشت دوبله! (عبور از کنار مذکر با فاصله ای غیر قانونی! و ترس از فریاد بی محابای همان جاندار) به خود میلرزی و قدمهایت را تندتر میکنی تا از محل حادثه! دور تر شوی و در این حین قهقه های جرس! و زشت و کثیف این موجود را میشنوی!

آری سرمای هوای زمستانی تشخیص جنسیت افراد را هم مشکل میکند و  مشکلی علاوه بر مشکلات شهر! به مشکلات تو افزوده میشود! پیش تر که میروی زوج جوانی را میبنی که دست در دست هم داده اند به مهر! میهن خویش را کشیده اند به گند!یقین داری که این بار یکی مذکر است و یکی مونث! مهم نیست که سمت چپی مذکر است یا مونث ! و یا سمت راستی مذکر است یا مونث! مهم این است که یکی مذکر است و یکی مونث! و تو با یقین به این امر مهم! بی خیالانه! به جلو میروی! صدای خنده ی دو دختر توجهت را جلب میکند؛ سرت را بالا میکنی و به دنبال کانون صدا میگردی! که  با تعجبی به میزان لازم! میفمی کانون صدا ! همان زوج هستند! این بار متحیر میمانی که چرا این زوج هر دو صدای قشر اناث را دارند! قاعدتا یکی از این صدا ها باید از حنجره ی مردانه بیرون آید! ولی باز میبینی که تو اشتباه کرده ای! و این دو دختر شاید کمی زیادی همدیگر را دوست دارند! و شاید به تبع دوستی مفرط کمی شخصیتشان و تعاملاتشان هم دستخوش تحریف! شده و ...

******************************************

* تو حدیث هست در آخر الزمان : مرد ها لباس زن میپوشند. پرده ی حیا از زنان دریده میشوند. زنها به زن ها اکتفا کنند و ....

* این نوشته اشارتی کوتاه بود به بعضی مسائل غیر اخلاقی تو یکی از شهرهای کوچیک ایران اسلامی ! ام القرای اسلام! که بنا به خیلی معذوریت ها مختصر و پوشیده نوشته شده. قطعا میدونید که وضعیت اخلاقی کل جهان به مراتب کثیف تر و  آلوده تر هست. نمیدونم اون آخرالزمانی که تو روایات گفته شده الانه یا باید بازم فسادها و ظلم های بیشتری رو ببینیم که بشه آخر الزمان! به هر حال آقا جون! مولا جون! بیا که دلمون از این دنیای سیاهِ گناه آلود خون شده. آقا جون .............

کتاب این پست: عصر ظهور . نوشته ی آقای علی کورانی 

نتیجه: هوا (اغلب وقتی میره زیر صفر درجه!) و زمان (آخر الزمان!) ممکنه جنسیت افراد رو تغییر بدن!

* از این که وب نوشت هام! دارن اندازه کف دست میشن خوشحالم! البته فعلا اندازه ی کف دست شامپانزست! تا به کف دست آدم برسونیم صبر کنید. ان الله مع الصابرین! کامنت اول هم از طرف خودمه! بخونید و جواب بدید!

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 :: 10:28 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 

آذر ماه پارسال بود. به مناسبت وحدت حوزه و دانشگاه برنامه ای ترتیب داده بودن و جمعی از طلاب و دانشجویان شهر ؛ اعم از خانم/خواهر!!!! و آقا/ برادر!!!! رو دعوت کرده بودن. ماهم جزو مدعوین محترم بودیم.بعد مراسمات و تشریفات مرسوم! رئیس یکی از دانشگاه های شهرمون شروع به نطق کردند و در خصوص ضرورت وحدت حوزه و دانشگاه  و ثمرات! این وحدت فرمایشات گهر بار و درر باری افاضه فرمودند! تایم گرفتم دیدم فقط حدود 15 دقیقه در خصوص اهمیت این وحدت و تعامل نظرات کارشناسانه!!!! ارائه دادن. نظراتی که دقیقا پارسال هم ارائه شده  بود! اما هیچ اقدامی صورت نگرفته بود! مسئولین محترم! بر لزوم وحدت حوزه و دانشگاه ، پا و حتی سر و دست!! فشاری هم میکردند! اما دریغ از ذره ای عمل که چاشنی این سر و دست و پا فشردن ها باشه. اقایای ایکس! دور گرفته بودند و احساس میکردن از شهید مفتح هم به این وحدت علاقه مند تر هستند! دلم میخواست سوالی که از اول سخنرانی ایشون تو سرم میچرخید! رو بپرسم و جواب بگیرم.صبر کردم صحبت هاشون که تموم شد اجازه گرفتم تا سوال بپرسم. و البته که اجازه داده شد! هرچند قانونیش این بود که صبر کنم بعد تموم شدن صحبت های مسئولین حاضر در جمع  که فرصت در اختیار دانشجو ها و طلبه ها قرار میگرفت؛ سوالمو بپرسم. اما گفتم بزار تا تنور داغه بچسبونم بلکه به رگ غیرت این بندگان خدای شهر ما خورد! بلند شدم و گفتم اقای ایکس! فرمایشاتتون بسیار متین و خوب. اما یادمه  همین حرفا رو پارسال هم شنیدیم و منتظر بودیم عملا هم اقداماتی صورت بگیره و این حرفا ازشعاری بودن فراتر برن! اما .... میتونم ازتون بخوام تنها یه مورد از این فعالیت هایی که در راستای وحدت حوزه و دانشگاه مطرح کردید و عملی هم کردید! رو برامون بگید! شاید اقداماتی صورت گرفته و ما بی خبریم!!

آقای ایکس! که کمی جا خورده بودند؛ گفتند: بله! ما پارسال برنامه هایی تدارک دیدم؛ با آقایان رئیس دانشگاه و حوزه هم جلسه گذاشتیم و قرار شد که اقای ایگرگ! مسئول ستاد وحدت حوزه و دانشگاه بشن! اما بعدا بنا به یه سری دلایل و مشکلات خاص! آقای زِد !! با حضور آقای ایگرگ مخالفت کردند! و کلا ستاد منحل شد! و فرد دیگه ای که دستش باز باشه و بتونه این کارا رو پیگیری بکنه پیدا نکردیم! واسه همون هیچی به هیچی!!! البته امسال تصمیمات جدی تری گرفتیم! قراره یه ستاد مشترک از خود دانشجویان و طلاب کار رو به عهده بگیرن و ......

چند روز پیش وارد اتاق آموزش شدم. دیدم 2 تا آقا از دفتر اومدن بیرون. از یکی از مسئولین پرسیدم؛ این آقا ها کی بودن؟  چی کار داشتن؟ گفتند: از دانشگاه ...اومده بودن تا تو این فرصت باقی مونده، با دانشگاه های دیگه و حوزه هماهنگ کنن و به مناسبت وحدت حوزه و دانشگاه برنامه تدارک ببینن!!!از شنیدن این حرف فقط خنده ام گرفت! البته خنده از نوع: خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است! کارم از گریه گذشتست بدان میخندم!

 ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

پ. ن. 1 وقتی رئیس دانشگاهی عملا اعتقادی به اسلام عملی نداره و با حوزه ها مشکل داره چطور میتونه بیاد و در راستای پیاده کردن اسلام ناب  قدمی برداره؟ شاید مجبور بشه که  گاهی کمی افه ی اهل دین رو بیاد! اما عملا اقدامی نمیکنه چون اعتقادی به این برنامه ها نداره! پس چرا ما باید هرسال حرفای امثال ایشون رو بشنویم؟

پ.ن.2 تازه تا وقتی که طلبه و دانشجو نتونن همدیگر رو قبول کنن هیچ وقت وحدت حوزه و دانشگاه محقق نمیشه چه برسه به این که طلبه و دانشجو اتاق فکر تشکیل بدن!

پ.ن.3 بیشتر طلاب و دانشجوها نسبت به هم یه ذهنیت منفی خاصی دارن. مثلا بعضی دانشجوها طلاب رو به عنوان موجوداتی!!! ترسناک! متحجر! دپرس! مامور حفظ آثار باستانی!!!(از جهت پوشش ) و ....میشناسن و بعضی طلاب دانشجوها رو به عنوان انسان های بسیار دنیوی! اهل پارتی و عشق و حال! و کم ایمان و ....میشناسن! در حالی که نه همه ی طلاب عقب مونده هستن و نه همه ی  دانشجو ها بی قید و بند. شاید لازم باشه قبل از هر اقدامی این دو قشر بیشتر باهم آشنا بشن تا بتونن همدیگر رو بفهمند تا در مرحله بعد باهم تعامل داشته باشن.به همین خاطر با بچه ها قرار گذاشتیم جهت زدودن این ذهنیت های نا مطلوب! یه دور مسابقه والیبال بین طلاب و دانشجوها برگزار کنیم تا این دو قشر باهم آشنا بشن و از نزدیک با رفتار و منش و پوشش هم آشنا تر بشن و در مرحله بعدی که تونستن همدیگر رو تحمل کنن! بشینیم بحث و گفتگو کنیم و از سواد همدیگه استفاده ببریم.مسابقه  هم برگزار شد؛ جالب بود!بچه های دانشجو اکثرا فکر میکردن که طلاب خواهر! با چادر به کمر و استعاذه به خداوند متعال! آبشار میزننن!! و کلی ذهنیت های مسخره ی دیگه که الحمد لله نسبتا اون ذهنیتا پاک شد. البته بماند که بعضی از خواهران طلبه کمی دیر صمیمی شدن و به دلایل خاص!!! قاطی جمع نشدن و در حد تماشاچی موندند!

و خانمای دانشجو هم اکثرا فکر میکردن کلا خیلی حالیشونه ! و قطعا!!!!!!به قوانین والیبال آشناترن! و قطعا تیم طلاب رو میبرن! همین سه دور بازی باعث شد که این ذهنیت ها خیلی عوض بشه ! خیلی از قطعیات به ممکنات! تبدیل بشه! و کلا  فهمیدیم که والیبال هم بازی دقیقه ی نود هست! و کلا خیلی چیزا رو فهمیدیم!

پ.ن.4 جواب سوال پست " تولده عروسه عید شمامبارک" تو کامنت اول این پست زده شده! بخوانید و بدانید!

پ.ن.۵ آقا خودمو کشتم پروفایلمو فعال کردم! انقدر اطلاعات دادم!!!

کتاب این پست:با کمال تاسف باید بگم؛کتاب مناسبی برای این نوشته تو ذهنم نیست! شما بگید!

یکشنبه دهم آبان 1388 :: 0:22 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 

تو شبهای غریبی مهتاب ماشمائی

همه عالم میدونن آقای ما شمائی

غریب الغربا یا مولا معین الضعفا یا مولا

دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت

جایی ننوشتست که گنه کار نیاید

منم آن سائل درمانده که با دست تهی

در دل شب به امید کرمت گریه کنم

به صفای گنبد و صحن و سرایت سوگند

دوست دارم تا که شبی در حرمت گریه کنم

حیدریون میگن رضا فاطمیون میگن رضا زینبیون میگن رضا

رضا دوای درد ما  رضا معین الضعفا

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪ 

دلم بدجوری هوای مشهد کرده. چند سالیه پا بوس آقا میرفتیم.اما امسال هنوز آقا نطلبیده.

ان شالله بزودی قسمت همه مون بشه یه سر بریم زیارت. التماس دعا  

پنجشنبه هفتم آبان 1388 :: 12:45 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

چند سال قبل بود که نسبت به تاریخ تولدم کمی حساس شدم! خیلی دلم میخواست بدونم دقیقا تو کدوم ماه!! از سال به دنیا اومدم. تاریخ تولد شناسنامه ای اصلا دلنشین نیست! رفتم پیش مامانم و گفتم : ماما یه بار دیگه فکر کن ببین یادت نمیاد من تو کدوم ماه به دنیا اومدم! روزش پیشکش!!!! مادر محترم کمی فکر کردند و گفتند: فلانی(داداش شماره 1) تو روز فلان ماه فلان سال فلان! بدنیا اومد. فلانی(داداش شماره 2)روز فلان ماه فلان......... فلانی(شماره 3)  روز ..... و همینطور مشخصات اخوان شماره 4 و شماره 5 !!! اعلام شد! گفتم خوب ماما من که اون وسطا دنیا اومدم! پس چرا منو نگفتی! گفتند: راستش دقیقا یادم نمیاد!!!! تو مال کدوم وقتی! فقط یادمه موقع تولد تو هوا سرد بود. برف هم باریده بود! گفتم آخه ماما چرا انقدر تبعیض قائلید!خوب منم بچه تونم. چرا یادتون نیست من کی دنیا اومدم! روزش به کنار! حداقل بگید مال کدوم ماهم! پسراتونو تا روزش از حفظید! اما من چی!!! اصلا کاش من تو مصر باستان دنیا اومده بودم! اونوخت همه عالم و آدم قدر منو میدونست! مادر اینا با تعجب گفتن: چرا چرت و پرت میگی؟! گفتم خوب تو کتاب "سینوهه پزشک مخصوص فرعون" خوندم که تو مصر باستان اگه کاهنان نمیتونستن تاریخ تولد کسی رو تشخیص بدن میگفتن تو خدایی! و میپرستیدنش! مثل سینوهه! که بهش گفتن خداست! و جلوش زانو زدن! اگه منم اون موقع به دنیا میومدم به خاطر مجهول الهویه بودن!!!! حتما یه الهه ای چیزی میشدم! کلی هم طرفدار پیدا میکردم! ای بخشکی شانس!!! مادر محترم جوابی نداشتند! ایضا پدر عزیز !! از بی تاریخ تولدی داشتم افسرده میشدم!!!! و حتی اروم اروم کم مونده بود فرار! کنم برم اتاقم و بشم دختر فراری!!! و دیگه هم بیرون نیام تا تو اتاقم آروم واسه خودم بمیرم!!! تا یه مدت ناراحت این مسئله بودم و هیش کی رو تحویل نمیگرفتم!!! تا این که یه روز کمی خودمو شستشو مغزی دادم و گفتم چرا من از موضع ضعف برخورد کنم؟ چرا من دلگیر باشم؟ باید عملیات روانی به پا کنم! مگه نمیگن من متولد ماههای سرد سال هستم؟ خوب ماه های سرد از مهر تا اسفنده! 6 ماه!! آخ جون! از اون روز به بعد کل فصل پاییز و زمستون رو روز تولد خودم دونستم! یعنی هر روز میتونستم به نیت روز تولدم از همه کادوی تولد بگیرم و خوشحال باشم! احساس خیلی زیبایی بود! حدود 180 روز، روز تولد آدم باشه!!!!! فکر بکری بود که منجر به  رژیم سخت جیب های خانواده خصوصا اخوان شد! چون اونا باعث و بانی بی تاریخ تولدی من بودن! از شدت کثرتشون من از قلم افتاده بودم!

وب من مثل مدیرش! از جهت تاریخ تولد کمی مشکل داره! یعنی شناسنامه ی وبم میگه متولد آبان ماه هست. 4 ابان . اما واقعیتش اینه که چند ماه کوچیک تر از یه سالش هست! یعنی این وب از دی ماه مال خود خودم شد. از دی ماه  دست نوشته های خودمو زدم. من تا قبل دی ماه  پارسال هیچ وقت چیزی نمینوشتم. حتی زنگای انشا ی دوران مدرسه رو هم یه جورایی میپیچوندم!!!! از نویسندگی اصلا خوشم نمیومد! و نوشتن برام خیلی سخت بود. حتی سخت تر از سفره پاک کردن! اما برای اولین بار تو جنگ غزه دست به نوشتن بردم و آروم آروم خوشم اومد! بعدها دوستانی تو نت پیدا کردم که زیادی تحویلم گرفتن و فکر کردم من هم نویسنده شدم! (از همین جا از جامعه ی محترم نویسندگان پوزش میطلبم!) از بد! یا خوب! روزگار نوشته هامون نسبتا رنگ طنز گرفت! و همین امر باعث شد کلا کمی خودمونی بشیم! و ...

 ازتون میخوام به مناسبت تولد وبم کلا این وب رو نقد کنید. میخوام ببینم تو این یه سال چیکار کردم! مثل اکسیژن زنده کنا بودم! یا مثل گاز کربنیک خفه کنا ! سیر نزولی داشتم یا صعودی؟ کلیشه شدم یا نه؟ اصلا این وب و نوشته هاش براتون مهم بود ؟ با چه انگیزه ای میومدید و نوشته هامو میخوندید؟ و یه عالمه سوال دیگه که خودتون میتونید طرح کنید!! و جوابشو بهم بگید! ( فقط دوست دارم یه این دفعه رو با صداقت محض نظر بدید. مطمئن باشید اگه ایرادامو بگید ناراحت نمیشم. بلکه خوشحال تر هم میشم. ( فقط به مبسوط نویسیم گیر ندید) شاید همین نظرات شما باعث بشه که بازم بمونم . احساسم میگه مدتیه خیلی تکراری و در پیت مینویسم. میخوام راهنماییم کنید. البته لطفا! باشه؟

ممکنه بعضیا از این پست خوششون نیاد و ایراد بگیرن که وقتشون رو گرفتم! در جواب اون تفکرتون اینا رو دارم بگم که:

1.شما هر دفعه برای ورود و خروج به وبم موظف بودید که دو تا صلوات بفرستید! تو حدیث هست چیزی به اندازه صلوات کفه اعمال رو سنگین نمیکنه. پس صرف سر زدن به وبم توفیق هست براتون!!(چیه فکر کردید کم میارم!)

2.شاید خیلی هاتون نمیدونستید که مصر باستان همچین عقیده ی چرتی هم داشته! خوب این پست کمی اطلاعات عمومیتونو برد بالا!

3.عرضم به محضرتون که: تو حدیث هست باید به دختر بچه بیشتر توجه کرد. چون حساس تر  و عاطفی تر هست. خوب منم لاجرم حساااااااااااااااااس!خونواده ها بدونن کوچکترین کم توجهی به دختر باعث میشه دختر فراری بشه! پس تا میتونید دخترهاتون رو تحویل بگیرید تا جامعه سالم بمونه( جدای از شوخی اصل قضیه رو بگیرید!)

4.برای کسانی که تاریخ تولدشون رو نمیدونن کمک کردم تا با روش های مدرن!!!! بیشتر به جیب مبارک برسن و از زندگیشون لذت ببرن!!

5.تصویر بسیار بسیار زیبای این پست اثر هنری مدیر محترم وب هست که به افتخار تولد وبش طراحی شده! البته خیلی خوش خط تر از اینام! خواستم تعریف از خود نباشه بد خط نوشتم! دروغم چیه!!

6. اون رنگ آبی سمت راست نقاشی رو میبینید؟( با فلش نشون دادم) اون منم!!! وایسادم دارم از کیک تولد عکس میگیرم!!! اما اشتباهی خودمم تو عکس افتادم!!!!! چشمتون روشن بالاخره مارو هم زیارت کردید!!!!

7.یه سوالی هم ازتون پرسیدم.به قسمتی از کیک اشاره کردم و گفتم اون چیه؟ ببینم کی میتونه جواب بده!

8.این پست درس عبرتی باشه برای شما تا بدون کارت دعوت سرتون رو نندازید برید وب ملت!! من کی برای این پستم دعوتتون کردم؟

9.اگه این نتایج براتون قابل قبول نیست و هنوزم فکر میکنید وقتتون رو گرفتم ، واقعا ازتون میخوام حلالم کنید.

۱۰.قصدم گرفتن وقتتون نبود. ولی خداییش! مگه من گفتم بیاین؟ نه خدا وکیلی! من گفتم؟

کتاب این پست: رک. پست قبلی!!!!

یکشنبه سوم آبان 1388 :: 0:42 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

مشغول طباخی بودم که خواهر زادم اومد پیشم و پرسید:خاله جون! چرا خوشگلا باید برقصن؟ خداییش یه لحظه از سوالش جاخوردم! اما زود فهمیدم قضیه از چه قراره! گفتم: زهرا جون باز رفته بودی پیش پریا؟ ( پریا کودک 6ساله ی همسایه مان است!) گفت: آره! خاله! تو چقدر باهوشی! از کجا فهمیدی؟ گفتم: خوب دیگه! بزرگ شدیم اینا رو بفهمیم!!! یعنی تو قبول داری که خوشگلا باید برقصن؟ گفت: نه! منم از پریا شنیدم. اصلنم خوشم نیومد!!! اما آخه چرا پریا هی میخوند خوشگلا باید( تاکید روی باید! هست) برقصن؟ نکنه باید برقصم خاله!؟ گفتم: نه! بچه جون ! بایدی تو کار نیست!! پریا داشته ترانه ی یه خواننده رو ( اندی!) میخونده! تازه مگه همه ی اونایی که میرقصن خوشگلن! مثلا فلانیا یادته تو عروسی فلانی چقدر بال بال میزدن برقصن؟ مگه اونا خوشگل بودن؟ نه! یا مثلا فلانی رو دیدی چقدر خوشگله؟ اما مگه میرقصه؟ نه! خواهر زاده ی ما که مثل خاله اش باهوشه! زود مطلب رو گرفت و دید که اصل جبر در رقص! به خاطر خوشگلی منتفیست و باز کمی حرف زدیم و نهایتا برای ختم کلام بهش گفتم: ای قشنگ تر از پریا! (ایهام رو بگیرید!) تنها تو کوچه نریا! بچه های محل دزدن! مغز تو رو میدزدن!(کی گفته این شعر مال اندیه؟نه خیر!)

الانم زهرا خانوم ما داره میره کلاس اول ابتدایی! هر روز میاد یه خروار سوال ازمون میپرسه و جواب میخواد.حرفایی میزنه که در سطح بچه اول ابتدایی نیست اما معلومه که تو جَوّ مدرسه همچین مباحثی مطرحه و دارن بچه مونو شستشوی مغزی میدن!!!! دیگه تو این دوره زمونه،خونواده ها هرچقدر سعی کنن بچه شونو درست و پاستوریزه تربیت کنن، همین صرف حضور تو اجتماع ( اعم از جمع دوستان, مدرسه، و ...) تاثیر سوء خودشو رو بچه میزاره. یعنی  لازمه خونواده ها خیلی بیشتر به بچه هاشون توجه کنن. به نظر شما مدارس تو آموزش مباحث دینی چقدر سهیم هستند؟ یعنی میدونید که مباحث دینی تا چه حد تو مدارس به بچه ها آموزش داده میشه؟ تو مقطع ابتدایی 23 درس مربوط به شکل و ظاهر نماز هست. تو مقطع راهنمایی 8 درس بیان احکام هست. تو دبیرستان هم  7 درس بیان فلسفه نماز و دعوت به تعقل در عبادات هست.

خوب تو دوران ابتدایی بچه هامعمولا به برنامه های مذهبی گرایش دارن و اهل نمازن. آروم آروم که بزرگتر میشن رنگ و بوی دین تو درساشون کمرنگ و کمرنگ تر میشه!  تصور کنید تو 3 سال راهنمایی تنها 8 درس مربوط به بیان احکام هست!!!! یعنی این 8 درس انقدر غنی هستند که نیاز های اولیه نوجوان به احکام رو برطرف کنن؟ الان تو کتابای مقطع راهنمایی بحث نجاست و پاکی حذفیده شده! نوجوان جامعه اسلامی ما فرق آب مطلق و مضاف رو نمیدونه. نمیدونه که اگه دستش خونی شد، آب میوه! دستشو پاک نمیکنه!( این مورد رویت شده که میگم) یعنی کودک تو مدرسه از دین، فقط الفبای احکام رو یاد میگیره، تو خونه هم که والدین به گمان آموزش دین در مدارس خیالشون راحته! تو اجتماع هم که جای بحث از حریم ها و حدود ها نیست! همه الحمد لله دلشون پاکه! اوقات فراغت هم با سی دی های مختلف! بازی های رایانه ای کاملا غربی و ... پر میشه! حالا این خلا دینی رو کی باید پر کنه؟ لابد من!!! و وبلاگم!!!! اینجوری میشه که میبینیم کسی یادش نیست که خمس هم جزو واجبات دین هست. خیلی ها خمس اموالشونو گذاشتن تو بانک دارن سودشو میخورن!زکات کشمش هم سرجاشه! کشمشا رو میکنن تو کوزه شرابشو میخورن! انگاری حج هم برای کلاس گذاشتن و به رخ کشیدن استطاعت! واجب شده! امر به معروف و نهی از منکر هم کار از ما بهترونه!

وقتی پایه های آموزشیمون انقدر ضعیف باشه معلومه که باید از 3 میلیون دانشجو یه میلیون و سیصد تاش اهل پارتی های باحال! و ... باشن. باید 70 فرقه شیطان پرستی تو کشور فعالیت کنه! ( همین دیروز یه گروه از شیطان پرستان ارومیه که با خارج هم مرتبط بودن دستگیر شدن) باید 17.7 دانشجویان علاقه مند به مسیحیت باشن! و ...به نظر من یکی از عمده ضعف های فرهنگی کشور، علاوه بر موارد بالا! اینه که بدون هیچ گونه فیلتری هر اثر هنری!!!! خارجی رو تو بازار عرضه میکنن. مثلا همه میدونیم تو دین مبین اسلام جادوگری حرام هست. اما چقدر بازی و کارتون های همین هری پاتر تو کشور خودمون خواهان پیدا کرده؟ هری پاتر جادوگر که استاد کشیش و مورد علاقه اش یه همجنس بازه! احسنت به مسئولین مربوطه که چنین  الگوهایی به بچه های ملت تحویل میدن!!!! .......( قابل توجه شما! تو کشور انگلستان اجازه پخش هری پاتر از طریق رسانه ملی نیست!!!!) یا کارتون دوقلو های افسانه ای و ترویج نوعی جادوگری عرفانی! که عرفانش تنها با دست دادن یه دختر و پسر کامل میشه!

معلومه وقتی وزارت ارشاد زمانی دست جناب مهاجرانی معلوم الحال باشه گند های فرهنگیمون به این زودیا پاک نمیشه. اون بلاهایی که تودهه 70 سر کشور آوردن، با دهه ها کار فرهنگی جبران نمیشه.تازه این ضعف آموزشی مون فقط تو مباحث دینی نیست. مثلا برای آموزش زبان انگلیسی اولین کار تو مدارس چیه؟ قدم اول املای حروف انگلیسیه! درسته؟ بعد، تکرار این حروف و کلمات به همراه معلم و در نهایت گوش دادن به ریدینگ! یعنی برعکس روال طبیعی آموزش. چرا میگم برعکس روال طبیعی آموزش؟ شما یه بچه کوچولو رو در نظر بگیرید که چطور حرف زدن رو یاد میگیره؟ اول صداهای اطرافیان رو میشنوه. بعدا تکرار میکنه و حرف میزنه و در مرحله آخر مینویسه. (اما تو مدارس: نوشتن! تکرار!!! گوش دادن!!!!)

حالا میاین باز ربط اول وآخر نوشته ام رو میپرسید! عرضم به حضورتون که امروزه تربیت بچه تحت کنترل خانواده نیست.(چشم بسته دارم غیب میگم!) حضور تو جمع هم سالان ، مطالعه ی کتب و مجلات ، تماشای سی دی های مختلف و بازی های رایانه ای و اینترنت و موبایل و بلوتوث و پیامک و .... همگی رو تربیت بچه تاثیر مستقیم دارن.خونواه ای که به فکر تربیت صحیح بچه اش هست باید یه لحظه هم از طفلش! غفلت نکنه که یک لحظه غفلت یک عمر( و شاید آخرتی!) پشیمانیست!

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.1میلاد حضرت معصومه(س) و روز دختر رو به خودم! و به شما ها تبریک عرض میکنم.( ارفاقا به آقایون هم این روز رو تبریک میگم! اما تا سال بعد یه فکری به حال خودتون بکنید!)   

پ.ن.2 با این که گفته بودم براتون نماز نمیخونم اما از دلم نیومد نخونم! به نیابت از شما هم تو حرم و هم مسجد جمکران نماز خوندم. تقبل الله! در ضمن جهت ریا محض اطلاع! عارضم به حضورتون که تا از قم رسیدم دیدم؛ یکی از دعاهام برآورده شده! بعله! یعنی ما هم آره دیگه! مستجاب الدعوه ایم و ...خواستید التماس کنید دعاتون کنیم! 

آیا میدانید که: از شرایط کاندیدا شدن برای نخست وزیری تو مالزی اینه که طرف قبلا وزیر آموش و پرورش بوده باشه! 

یه بیت شعر زیبا: کس غنچه ی نهان شده در بند را نچید       از بی حجابی ست اگر عمر گل کم است

کتاب این پست:مگه معرفی کتاب برای شما مهم هست؟ شما ها تا وقتی زور بالاسرتون نباشه سختتونه بهم کتاب معرفی کنید چه نیازیه که من معرفی کنم؟ دیگه اصلا مهم نیست. نه شما معرفی کنید نه من. از این بی ذوقیتون اصلا خوشم نیومد. آشتی هم نمیکنم. لطفا اصرار نفرمایید!!! از افعال معکوس هم استفاده نکردم.دیگه کتاب نمیخوام! نِ.....می.......خوام!  

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 :: 8:32 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

سلام. ان شالله حالتون خوب باشه. منم خوبم! ممنون!

اول یه حرف بسیار مهم. من تو پست قبلی تو معرفی کتاب به سوره حجرات اشاره کردم. بعد گفتم بحث آیه نجوا تو این سوره هست. الان حرفمو پس میگیرم. در واقع به خاطر حواس پرتی دو تا موضوع رو با هم قاطی کردم! در اصل بحث آیه نجوا تو سوره ی مجادله آیه 12 هست. نه سوره حجرات. الحمد لله همه ی شما ها هم حواس پرت تر از من بودید و هستید که هیچ کدوم بهم تذکر ندادید!!!

(میبینید فشار زندگی جوون های مردم رو به چه روزی انداخته؟ هیش کی حواس نداره که!)

اما غرض از زدن این پست خداحافظی هست! یعنی دارم غزل خدافظی رو میخونم و میرم. البته نترسید نه سیستممون دوباره خراب شده؛ نه خودم از پنجره افتادم و نه...فقط انگاری دوز لیاقتمون رفته بالا!!دارم میرم قم برای زیارت. قرار نبود منم برم اما خوب دیگه!قسمتمون شد! شایدم دعاهاتون منو گرفت! اگه همینطور به دعاکردن ادامه بدید من تا آخر سال حاج خانوم هم میشم!!! ان شالله! دیگه این که جمعه بر میگردم. مواظب باشین تا من میام وبم هک نشه!!! ( این تیکه صرفا روحیه دادن به خودم بود. شما باور نفرمایید! که میدونم اصلا  نفرمودید!)

همه تونو دعا میکنم .اما براتون نماز نمیخونم.آخه آدم زنده وکیل وصی میخواد؟ همون دعای خیر من! براتون کافیه.نیست که میلاد حضرت معصومه (س) هم نزدیکه و روز دختره و .. بعله!میریم هدیه بگیریم! بازم دلتون بسوزه!خصوصا آقایون که روز پسر ندارن! روز جوان هم که مشترکه!2 یک به نفع خانوما! (راند بعدی در خود روز میلاد برگذار میگردد!)

تا جمعه که از مراحمت های من!!! در امان هستید، خدا نگهدار! فقط دعا کنید جنابان توپولوف!( وسایل نقلیه ی امروزی ) باهامون کنار بیان و زنده بریم و برگردیم. البته به خاطر خودم نمیگم ها! به خاطر مخاطبین این وب میگم که همیشه منتظر افاضات منن! والا میدونید که پروانه ها اهل فنا شدنن .اصلا منو چه کار به این دنیای فانی شماها!!!

راستی کامنت اول مال خودمه! بخونیدش لطفا!

دوشنبه بیستم مهر 1388 :: 5:44 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

یکی از مشکلات اساسی اغلب ترک زبان ها اینه که فارسی حرف زدنشون نسبتا فاجعه هست!و چون اکثرشون نمیتونن به خوبی فارسی حرف بزنن، ناخواسته رو ترک بودنشون تعصب خاصی پیدا میکنن و میشن پان ترکیست! و با هر ترک زبانی که فارسی حرف بزنه مخالف میشن و بهش ایراد میگیرن که : تو اصالتتو گذاشتی کنار و شدی خود باخته! چرا زبان زیبای مادریتو منکر شدی! یاشاسین آذربایجان!!!( زنده باد آذربایجان!)  و .....حالا بیا قانع کن که باباجون! زبان ملی ما فارسیه. در کنار زبان مادری! باید زبان ملی رو هم بلد بود. چطور که برای یاد گیری زبان های خارجی ارزش قائلیم باید زبان ملیمونو هم بلد باشیم و بتونیم درست حرف بزنیم و ........ اما خوب همین اقناع انرژی و توان و تحمل مضاعفی میخواد! و در مرحله  بعدی؛ مسئله از زبان و لهجه فراتر میره و بحث قومیت پیش میاد! اختلافات قومیتی پررنگ تر میشن! و .....

از طرف دیگه دشمن هم خوب فهمیده که همین مسئله ی قومیت فرصت خوبیه که بین مردم اختلاف بندازه و بدبختانه بعضی مسئولین هم نادانسته به این مشکل قومیتی دامن زدن! مثلا تو تابستون سال 85 که توسط یک روزنامه دولتی!!! به ترک ها توهین شد، و واقعا غائله ای تو تبریز و ارومیه و سایر شهرستان ها( حتی شهر ما) راه افتاد؛ مسئولین بسیار ناشیانه و تعصبی برخود کردن که احساسات اکثر آذری زبان ها جریحه دار شد. البته من سعی میکنم هیچ وقت  تعصبی برخود نکنم. اما انصافا تو اون قضیه خیلی بد برخورد شد و همین ضعف سوژه ای شد برای دشمنان. خودم سی دی شو دیدم که آذری های اونور آب که همیشه دنبال الحاق آذربایجان ایران به خودشونن!( نیست که خودشون قبلا مال ایران نبودن!!) کلی از این برنامه ها استقبال کرده بودن و شعار میدادن و جوون ها رو تحریک میکردن که: اصالتتونو حفظ بکنید!!! و علیه دولت بشورید! و به ما بپیوندید! و ملت هم جو گیر شده بودن و میگفتن! تبریز! باکی! آنکارا ! فاسلار هارا بیز هارا؟ هارای هارای من تورکم!( البته این آذربایجانیای اونور آبی رقمی نیستن و در اصل حرفای عوامل پشت پرده رو بلغور میکردن!) تو ایران معمولا این مسئله قومیت همیشه به صورت یه تهدید هست! و کمتر کسی به فکر تبدیل این تهدید به فرصت هست و بدبختانه گاهی اوقات  فرصت ها رو هم، به تهدید تبدیل میکنن. نمیدونم برنامه طنز چهار خونه رو میدید یا نه؟ من فقط یه بار به مدت 5 دقیقه نگاه کردم و بعد بی خیالش شدم. دلیلش هم این بود که دیدم شخصیتی به اسم "شنبه" ( با بازی آقای جواد رضویان) تو اون نمایش بود که نقش یک افغانی رو بازی میکرد. این شخصیت از طرز نشستن تا حرف زدن و ........ نمادی از یک افغانی در بدر بود و .... برنامه ای بود که باعث شدن نهایتا سفیر افغانستان تو ایران شاکی بشه و اعلام کنه که این شخصیت توهینی هست یه میلیون ها افغانی(بهتر از من میدونید که  الان تو افغانستان و عراق علی رغم حضور فیزیکی اشغالگران و تلاششون جهت بدست گرفتن قدرت، حرف اصلی رو ایران میزنه، اما عوضش ما با این دست کارا اون فرصت ها رو هم از بین میبریم یا حداقل بین ملت ها فاصله میندازیم.)

واقعا برای عوامل اون برنامه و مسئولین پخش متاسف شدم که با تحقیر ملتی میخواستن مخاطبین رو بخندونن!  عطف به" لا یسخر قوم من قوم" ایه 11 سوره ی حجرات.شاید همچین برنامه های مثلا طنزی! یه جورایی ترویج ماکیاولیسم طنازی بشه! ( اصطلاح خودمه! به کسی هم نیدمش!) تازه این مسئله قومیت تو کشورمون از قومیتی بودن فراتر رفته و شهری شده! قبلا ترک و کرد و لر و بلوچ و عرب سوژه بودن. الان مردم هر شهری یه اسمی دارن! اصفهان! قزوین!! رشت!!! و ..... تا کی این مسائل تفرقه برانگیز جریان خواهند داشت! الله اعلم!

یادمه چند سال پیش داشتم رمان بسیار  مشهور  "برباد رفته" رو میخوندم. تو اون کتاب؛ نویسنده ( خانم مارگریت میچل) برای لهجه اعتبار خاصی قائل بود. هرموقع میخواست از "رت باتلر" شخصیت محبوب داستان، حرفی بزنه میگفت: "رت با لهجه ی غلیظ بوستونی گفت:...."  این از این؛ حالا داشته باشید فرهنگ ما رو که داشتن لهجه چقدر منفی و زشت جا افتاده! کافیه یه ترک فلک زده! چند سیسی! لهجه داشته باشه و فارسی رو روان ادا نکنه! بعضی از اطرافیان غیر ترک بعد از صرف خنده! و گیر دادن به لهجه! اگه منصف باشن به حرفش گوش میدن! اگر نه هم که خوب! سوژه ی جدیدی پیدا کردن که برا رفقا تعریف کنن و خندشونو کنسل نکنن! {میدونم! میدونم! بعضی ترک ها واقعا سوتی های مفتضحانه و غیر قابل اغماضی میدن! میدونم! اما منظورم اون تیپ افراد نیست. منظورم افرادین که صرفا فارسی رو با لهجه حرف میزنن.}

هرچند عکس این قضیه مطلقا جاری نیست! یعنی مثلا اگه فارس زبانی بخواد باهزار زحمت ترکی حرف بزنه ( که عمممممراً بتونه!) ترک ها چنان خوششون میاد و استقبال میکنن که طرف کیف میکنه! ( به خدا اینا رو دیدم که میگم!) ای وای! یه وقت از حرفای من برداشت بد نکنیدا من وضعیت کلی فرهنگ جامعه رو نسبت به قومیت ها میگم. نه این که بخوام خدای ناکرده تلویحا! دعوای فارس و ترک یا ..... راه بندازم! تو کامنتا هم حواستون باشه باهم دعوا نکنید! من از دعوا میترسم! آفرین ! بچه های خوبی باشین!!!!! با منم دعوا نکنین! هنوز به خاطر آزادی محکومین ناراحتم و  الان مستعد گریه کردنما !

جان کلامم این بود که : برادر من ! خواهر من! فارس و ترک و ترکمن  با هم برادر آمریکای غارتگر ام الفسا آده! ام الفسا آده! دایه دایه وقت جنگ نرمه!!! ( بچه های زمان جنگ حتما این شعر دایه دایه رو شنیدن! اونایی هم که نشنیدن مشکل خودشونه! من شرمنده! نمیتونم براتون بخونمش!) آقا بیاین تاجایی که میتونیم اطرافیانمون رو آگاه کنیم که بهم نخندیم! بلکه با هم بخندیم! البته با هم به افغان ها هم نخندیم! کلا اخلاق و دیدگاهمونو درست کنیم. تا جامعه اصلاح بشه. اصلاح جامعه هم با اصلاح افراد ممکنه. مثلا!  آقایون وقتی میخوان تیم مورد علاقه شونو تو فوتبال تشویق کنن، نگن: یک، دو ، سه ، چهار، پنج، شیش! شیش تاییا! شیش تاییآ! حالا حالا شیش تاییا! ........... زشته! فکر نکنید چون استقلالیم اینو گفتم! اتفاقا من قبلا پرسپولیسی بودم اما الان طرفدار خودمم!! چون خودم در حد بندس لیگا هستم! (البته که این تیکه رو توهم زدم!!) باور کنید تو فوتبال خیلی بی اخلاقی میکنن! هم طرفدارا هم بازیکنا (تو نوشته ام، ربط فوتبال به قومیت اینه که تو هر دو زمینه بی اخلاقی هست و نیاز به اصلاح داره! دیگه بهم نگید ربط و بی ربط رو به هم بافتی!)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کتاب این پست: قران کریم. سوره ی حجرات( جزء 26 ص 516 عثمان طه! ) این دفعه خود مهربونم!زحمت کشیدم و  اهم مباحث این سوره رو در آوردم .خدمتتون عرض میکنم تا استفاده ببرید! یکی بحث آیه ی نجوا هست( که در شان حضرت امیر المومنین هست.حتما تفسیرشو میدونید) بعد آیه ی عدم اعتماد به حرف آدم فاسق و لزوم تفحص از منبع خبرهست. بعد آیات اخلاقی هستن که از مسخره کردن، لقب بد دادن به همدیگر، سوء ظن ، تجسس و غیبت نهی کردن. و ملاک برتری نزد خدا ، تقوا دونسته شده( نه قومیت!) و بعد اشاره شده به فرق مسلمان بودن و مومن بودن و این که ایمان در مرتبه بالاتری از اسلام هست و ایمان با جهاد حاصل میشه. هم جهاد با مال و هم جهاد با جان. 

پ.ن.1: برای شروع  این پست دیدید براتون قصه ننوشتم و صاف رفتم سر اصل مطلب!!!!!!! یعنی این که کفش جغجغه ای خریدم!!!! البته  نگران نباشید عوضشو تو پی نوشت ها درآورم! یعنی: عمرا کوتاه بنویسم!!!!! تحمل کنید! 

پ.ن.2: قبلا هم گفته بودم من ترکم. نمیگم به ترک زبان  بودن خودم افتخار میکنم چون :" ان اکرمکم عند الله اتقاکم" اما واقعا از ترک بودنم پشیمون!! نیستم. اتفاقا ترکی، هم زبانش خیلی شیرینه!هم الفاظش غنی تر از فارسیه. شاید بعضیا فکر کنن تعصبی این پست رو زدم! اما لطفا اینجوری فکر نکنید. چون اگه آدم متعصبی بودم عمرا این پست رو میزدم! درست نمیگم؟ تازه اصلا هم لهجه ندارم! باور ندارید!خواستید از دوست وبیم خانوم رقیه سادات بپرسید. چون هیچ وقت بهش روگیه!!! نمیگم. بلکه میگم رقیه! راس نمیگم روگیه!!!!

پ.ن.3: یه حدیث : رسول اکرم(ص) میفرمایند: هرکس در دلش به اندازه ی دانه ی خردلی عصبیت باشد خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیت محشور میکند. منبع: کتاب اصول کافی ج ۲. ص ۳۰۸. باب العصبیه. حدیث ۳

پ. ن.4: به نظرم همه میدونیم که بین طنز و مسخره خیلی تفاوت هست. من اصلا مخالف برنامه های طنز صدا سیما  نیستم( نیست که مخالفت من خیلی مهمه!! و مسئولین منتظر افاضات منن!) بهترین گواه همین کمی تا قسمتی طنز نویسیه خودمه. اما تو صدا و سیمای ایران طنز واقعی خیلی کمه . بیشترش هجو و هزل و تمسخرهست. و شخصیت " شنبه" هیچ گونه طنازیی نداشت.شاید اگه به یه ترک تو تلویزیون  توهین میشد انقدر ناراحت نمیشدم.( شاید چون چشمون گرفته! آخی چقدر ما ترکای مظلوم نازیم!) اما معتقدم ملت افغانستان واقعا مظلوم هستن. سالهاست تو اوج فلاکتن.جوون هاشون معتاد و عموما آینده ای برای خودشون نمیبینن. مطمئنم اگه من تو افغانستان بودم سالها قبل دق کرده و مرده بودم.حالا ما بجای همدلی با اون ملت مسلمان و بی پناه میایم ازشون به عنوان سوژه ای برای خنده استفاده میکنیم! واقعا که! 

پ.ن.5: یکی  از دلایل ثقیل بودن تلفظ الفاظ ترکی اینه که معمولا کلماتش از ترکیب حروف به صورت ساکن! ساخته شدن( به عبارت دیگه : قاعده  اعلال ندارن!) مثلا:  قِرمِز، در ترکی به صورت تمام ساکن: قرمز ! تلفظ میشه! خودش هم باید " ق" رو " گ"  گفت! یعنی " گرمز" ! خودتون تصور کنید که ترکی حرف زدن چه انرژیی از آدم میگیره! فکّ آدم خسته میشه! اما آی شیرینه! حالا یه تیکه ترکی میام که اوج فصاحت و بلاغت!!!!  این زبان رو درک کنید. مثلا میتونید کله ی سحری برای بیدار کردن عزیرانتون! ( ترجیحا آینه دق هاتون!!!) آوار شید رو سرشون و از این الفاظ مسلسلی! استفاده کنید: دو ! ( پاشو) دو دا ! ( پاشو دیگه!) دو دیدی! ( دِ پاشو دیگه! ) دیدی دو دا! ( ای بابا ! پاشو دیگه!) دیدی دو دا دیدی!!!!( دِ جونت درآد پاشو دیگه!!!) حالا از نو  تمرین کنید: دو ، دو دا، دو دیدی، دیدی دو دا ، دیدی دو دا دیدی!!!! خوب بید!!!!!!

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 :: 10:40 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

آورده اند که در ازمنه ی ماضیه! آنگاه که بشر کمی تا قسمتی بدوی! میزیست! و راه های مواصلاتی در حد جاده ی ابریشم بود! و رهزنان تک چشم! با کشتن مسافرین حمیان! به دست، هم به حضرت عزرائیل کمک میکردند!(در واقع نقش توپولوف های امروزی را عهده دار بودند!!!) و هم به نان و نوا و حمیانی! میرسیدند.زوج جوانی به قصد سفر بیخودی! به جاده ابریشم میزنند! این زوج جوان، پس از طی طریق نسبتا طولانی، جهت رفع خستگی اتراق میفرمایند. در این حین چند رهزن نامرد! ظاهر شده و پس از حرکات ایذائی! و عملیات روانی! از زوج میخواهند پول و پَلِه! و جرینگیجات! رو دو دستی تقدیم کند. زوج  گرام!که دار و ندارش را فروخته و زن گرفته بود!(وجه نسبتا! اشتراک ازواج قدیم و جدید!!!)ندا دَر داد:آه ندارم با ناله سودا کنم! اونوخ از من پول میخواین! زکی! گرفتی ما رو ! برید خدا روزیتونو تو حمیان اغنیاء بهتون بده! بی خیال ما داداش!

دزدان محترم! پس از بازرسی بدنی! و کالایی! به صحت سخنان زوج اطمینان یافتند. وقتی دیدند مجبورند دست خالی برگردند؛از دلشان نیامد که  با دل خالی! هم برگردند! لذا به زوج فرمودند: حال که ما باید دست از پا درازتر برگردیم! امر بفرمایید زوجه ی محترمه ی مکرمه! یک دور برای ما رقص بفرمایند!! تا حداقل صفایی به روح بیروحمان! بدهیم!

زوجه که بسیار با حیا بودند!!!!(مانند اغلب زوجه های 2009!) به محض شنیدن اوامر!امتناع فرمودند!( شما بخونید ناز کردند!!)دزدان از امتناع برآشفتند و گفتند یا رقص یا مرگ! زوج گرام! که دید پای مرگ و زندگی در میان است! (عطف به نمایشنامه ی هملت!) به زوجه امر فرمود: لاچاره!دوری بزن و خلاصشان کن! نهایتا زوجه ی مطیع! اطاعت اوامر ملوکانه ی زوج کردندی! و رقصیدندی! و دل ها بردندی! و مجلسی گرم کردندی در تاریخ ثبت شدندیدندی!!!! ساعاتی بعد!که مطلوب خاطر با مسرت!حاصل شده بود، دزدان رخصت دادند! و این زوج و زوجه! به ادامه ی سفر بیخودی! پرداختند.در طول راه زوج گرام! بسیار دپرس! و گرفته بودند. زوجه این روحیه را برنتابیدندی! و لب به اعتراض گشود که : مَرد! حال چه جای دپرسیست!! شادمان باش که جانمان را رهانیدم! مثلا  اینم عوض تشکرته؟!!! بی چاره! اگه من نبودم و نمیرقصیدم که الان تو توی قبر داشتی جواب نکیر منکر میدادی!!!! مگه چیه اصلا!!!زوج که با غلبه بر خشم و گزیدن لب! به سفر اشتغال داشت! سکوت بیش از این را جایز ندانسته و  بانکی برآورد و گفت: بانو ی من! غم من در رقصیدن تو نیست! دلم خون است که تو چرا خوش رقصی کردی! اگر دوری میزدی و رفع تکلیف!! میکردی هم، جانمان در امان بود. نیازی به خوش رقصی و به طمع انداختن آن نااهلان نداشتیم. رقص صرف رفع تکلیف!!! ( همون توفیق اجباری برای بانو!!!!) بود برای رسیدن به هدفمان(که هدفمان در آینده! و در نمایشنامه هملتِ شکسپیر خواهد آمد!)  

میدونید که در مثال مناقشه نیست! یادتون هست که زمان انتخابات و بعدش بعضی ها چقدر خوش رقصی کردن؟ چقدر به خوارج! ( جمع خارجی ها!) برگ سبز!! و اشیاء سبز! و افراد سبز! و جلبک! نشون دادن و رسما به طمع انداختنشون! یادش بخیر! بعدش هم بعضیاشون دستگیر شدن! و جالب این که همون دستگیر شده ها به اشتباهاتشون اعتراف کردن! و شدن بچه مثبت! از حزبشون تبری جستن! انقدخوب اشتباهاتشونو تجزیه تحلیل میکردن! و میفهمیدن! ملت منتظر بودن تا عوامل اصلی هم محاکمه بشن و سرانجام سخت خیانت رو ببینین! اما انگار نه! ظاهرا گروه خون بعضیا خیلی متفاوته! بعضیا که مثل بانو کلوتید ریس به خاطر خارجی بودنشون خونشون رنگین تر بود! بعضیا هم انگاری به خاطر خاص بودنشون! حالا مهم نیست جزو کدوم خواص هستند! مهم اینه که خاصند! خوب یا بد! اصلا مهم نیست!

نمیدونم چرا داره همچین میشه! چرا متهمین دارن آزاد میشن!(تعدادي از بازداشت‌ شده‌هاي حوادث اخير يه زودي آزاد مي‌شوند) همونایی که عقبه ی فکری آشوب های خیابانی رو عهده دار بودن. همونایی که به ملت خیانت کردن و خودشون هم به جرمشون اعتراف کردن.خوب" اقرار العقلا على انفسهم جائز»" ! پس چی شد؟؟؟؟؟؟؟ مجازاتشون پذیرایی تو زندان و آپ کردن وبشون بود!یا نه! چند ماه استراحت با چاشنی مثلا  تفکر! (اگه همچینه؛ آقا منم زندان میخوام!)

چرا من موسوی و کروبی و خاتمی و .... رو روصندلی های دادگاه ندیدم؟ چرا اونایی که به معتقدات ما! ارزشهای دینی ما! هم میهنان ما! دوستان ما! و منتخب ما! توهین کردن فعلا تو رستوران ها جلسه میزارن و تو عشق و حال خودشونن؟ برای ادامه ی خوش رقصیشون جلسه میزارن و تو توهمشون یعمهون هستند!

برای من دیگه خیلی مهم نیست که پشت درهای بسته!! چه تصمیمانی گرفته شده! چه مصالحی برای نظام لحاظ شده! همان مصالحی که شاید سال ها مصالح افراد بود نه نظام! و هدف از این بگیر و ببند و بعد آزاد باش! چیه. اما برای من مهمه که بدونم و ببینم تو کشورم آخر و عاقبت خائنین به خدا و دین خدا چیه! کارشون به کجا ختم میشه! یعنی چی که یه عده بیان هر ...خواستن بکنن بعد هم دراختیار خود!!!!آبروی نظام که با خون دل و تقدیم هزاران هزار شهید عزیز به دست اومده؛ بشه بازیچه ی چندتا جلبک! و بعد هم هیچی به هیچی؟

نکنه رافت اسلامی اینجا گل کرد؟ آقا جون ما "اشداء علی الکفار" داریم. اونایی که با خوش رقصیاشون داشتن قند تو دل کفار آب میکردن چرا دارن مورد رافت اسلامی قرار میگیرن؟ نکنه "رحماء بینهم" مال ایناست؟ بابا ای ول! دست مریزاد! دوستان بفرمایند خوش رقصی!بفرمایید! بفرمایید!

خوشحالم که تو دادگاه خدا قانون اینه: {وَ اتَّقوا یَوماً لَا تَجزِی نَّفسٌ عَن نَفسِ شَیئاً وَ لَا یُقبَلُ مِنها شَفَاعَهٌ وَ لَا یُوخَذُ مِنهَا عَدلٌ وَ لَا هُم یُنصَرونَ}: و از روزی بترسید که کسی مجازات دیگری را نمیپذیرد و نه از او شفاعت پذیرفته میشود؛ و نه غرامت از او قبول خواهد شد؛ و نه یاری میشوند. آیه  48 سوره  بقره

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.1: اگه اون زوج  مذکور در داستان حق زوجه رو میذاشت کف دستش وبه خاطر خوش رقصی حالشو میگرفت! تاریخ اینجوری تکرار نمیشد! کاش حق خوش رقصی زوجه های الان رو  بزارن کف دستشون تا درس عبرتی بشه برای معبرین حال و آینده!

پ.ن.2: کتاب این پست: به نظرم وصیت نامه ی حضرت امام رو بازخوانی کنیم برا همه مون خوبه

یکشنبه دوازدهم مهر 1388 :: 4:18 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 

هفته دفاع مقدس هم رسید. هفته ای که میخواد حرفای 8 سال دفاع مقدس رو بزنه و به تصویر بکشه. اما منصفانه که  نگاه میکنم میبینم 8 سال دفاع مقدس هم 8 سال نبود. به تعداد لحظات عمر انسان هایی که از زمان جنگ تو این خاک نفس کشدین و درگیر جنگ شدن، حرف هست . از درد دل های فرزند شهیدی که یک عمر با نبود پدر، بزرگ شده تا همسر شهیدی که برای لحظه لحظه ی عمر فرزندش هم پدر بوده و هم مادر. پدر و مادری که عزیز جونشون رو، تنها جوان رشیدشون رو با دست خودشون برای بقای اسلام بدرقه کردن. تا درد دل همرزمان شهید که شاهد عروج آسمانی این آسمانی ها بودن.  

حرف زدن از شهدا و رزمندگان 8 سال دفاع مقدس کار من نیست. حرف شهدا رو باید پاکانی بزنن که شبیه اون ها هستن. این چند سطر هم جسارتی بود که امید دارم بر من ببخشند.

 اما میخوام اینو به شهدا بگم که خیلی برام عزیزن.

امروز به مناسبت این هفته ی عزیز تو مزار 5 شهید گمنام شهرمون برنامه بود الحمد لله! نیروهای انتظامی، سپاهی، ارتشی و بسیجی و  مسئولین منطقه و جمع قلیلی! از مردم تشریف آوردن و در عرض کمتر از 10 دقیقه برنامه اجرا شد . یه فاتحه و غبار روبی و  تمام! خلاص! چقدر برای گزارشات اداریشون از این برنامه  عکس و فیلم گرفتن!!!تازه تو شهرمون نمایشگاه دفاع مقدس هم زده شده. بازم الحمد لله! شکر! خدا رو صد هزار مرتبه شکر!ملت میان بازدید میکنن و داره آرمان شهدا احیا میشه!!! ملت انقدر متاثر میشن! کاش یه چند مدت این نمایشگاه ها برقرار بمون تا زودتر همه با آرمان شهدا مانوس بشن! یا اصلا  هفته دفاع مقدس رو تمدید کنن!!! چطوره؟

تنها چیزی که از دیدن این صحنات به ذهنم خطور میکنه اینه که  یه جورایی همه  دارن رو حداقل ها کار میکنن تا  ارزش ها در حد! حداقل باقی بمونه! خفه شدم بس که همه حداقلی کار کردن. شهدا که حداکثری کار کردن. با ارزش تر از جونشون چی بود که فدا کنن؟؟؟؟؟ جونی که حاضر بودن ده ها باره زنده بشن و فدای اسلام بکنن. حالا که شهدا رفتن و ما موندیم باید برای راحتی حال خودمون بهانه کنیم که فعلا باید کوتاه اومده و حداقل ها رو حفظ کرد! بله ! آخ ببخشیدکمی تندرفتم! چرا حرف از تلخی بزنم؟ چرا حرف از جانباز شیمیایی و دردی که خودش و خونواده اش متحمل میشن بزنم؟ درد بی مهری و زخم زبان که کشنده تر و زجر آور تره!بابا ما که الگو های دردمند تر داریم! بانو یانگوم! الگوی صبرو پایداری! اسوه ی تلاش و شجاعت و مقاومت و شکست نپذیری و ...! آقای جومونگ قهرمان! هم فعلا مهمان افتخاری هتل و حتی رسانه ملیمون شدن!! این همه الگو ، عکساشون حتی رو پاک کن بچه های مهد کودکی هست و دارن با الگوها بزرگ میشن! شکر!

هرموقع به این جور چیزا فکر میکنم اعصابم خرد میشه و از این که نمیتونم کاری بکنم اعصابم خرد تر میشه. واسه همون ترجیح میدم ادامه ندم و برای ادامه مطلب قسمتی از بیانات مقام معظم رهبری رو  در خصوص نقش زنان در دفاع مقدس میزنم. شاید در مورد شهدای عزیز مطلب بیشتر خونده باشید( هرچند همون زیاد هم به نظرم کمه) اما گفتم یادی از ایثار زنان زمان جنگ ، هم بشه بد نیست. 

مقام معظم رهبری میفرمایند: ما درجنگ مشاهده کردیم که نقش خانم ها اگر از مردهایشان بیشتر نبود ، کمتر نبود. اگر زن ها حماسه جنگ را نمی سرودند و جنگ را در میان خانه ها به عنوان یک ارزش تلقی نمیکردند، مرد ها اراده و انگیزه رفتن به میدان جنگ را پیدا نمی کردند.حضرت خامنه ای دام ظله در سال 1361 تصریح فرمودند: اگر امروزه راه جبهه را به روی زنان باز کنند ، یقینا تعداد داوطلبان زن، که به جبهه ها خواهند رفت بیشتر از مردانی است که هم اکنون در جبهه حضور دارند. معظم له در دیدار با جامعه خواهران فرهنگی سراسر کشور میفرمایند: زن ایرانی سرباز نیست. اما به قدر سرباز میدان جنگ شجاعت دارد و با این که جهاد در میدان های رزم بر او واجب نیست اما به قدر جهاد گری در راه خدا تلاش میکند و در تمام صحنه ها حضور دارد.سکاندار انقلاب اسلامی در اجتماع بزرگ زنان خوزستانی در سال 1375 فرمودند: مادران در دوران انقلاب و در جنگ تحمیلی، فرزندان خود را به سربازانی جانباز و شجاع در راه اسلام و مسلمین تبدیل کردند. و همسران در دوران انقلاب و دوران جنگ تحمیلی شوهران خود را به انسانهای مقاوم و مستحکم  مبدل ساختند. این است نقش و تاثیر زن بر روی فرزند و شوهر .

مقام معظم رهبری در خصوص نقش همسران شهدا در شرف و عزت ملت مسلمان ایران میفرمایند: اگر این همسران جوانی که حاضر شدند شوهرانشان را به جبهه های جنگ بفرستند و در فراق آن ها بمانند و آخر هم نعش آن ها را تحویل بگیرند یا نگیرند! و اگر این مادر های از خود گذشته نبودند، شما خیال میکنید عزتی برای ملت ایران میماند؟ ایشان در نکو داشت مقام و منزلت مادران شهدا میفرمایند: این است که در میان مادران مسلمان شهدا در جامعه ما که هزاران نفر میباشند حتی کسانی داریم که در صدر اسلام هم نظیری برایشان نمی یابیم. 

يکي بود يکي نبود زيره گنبد کبود  روزاي  جبهه و جنگ ،روزاي  قشنگي بود روزاي  قشنگي بود روزاي سخت جدايي کاشکي جنگ تموم نمي شد ميشديم کربلاییتوي جنگ وجبهه ها يه بچه کوچيک بودم نبودم جبهه ولي من به اونا نزديک بودمخاطراته اون روزا هيچ وقت ز يادم نميره  مرغ دل به ياده تابوت شهيد پر ميگرفت مادري چشمش به در چرا عزيزم نيومد؟بعده چند روز پسرش به روي  دستا ميومد اما بعد از جبهه ها  ما از خوبا جدا شديم لباس خاکي فراموش شد و بي وفا شديم

يا ابا صالح پس کي مي آيي                   يا ابا صالح پس کي مي آيي

دست بيعت به شهيد وآرمانش ندادیم  اون چيزي که اونا خواستن ماهرگز نشديم اونجا با ذکر حسين شبونه معبر ميزدن  همه جا جارميزدن غلام ابن الحسننذکرياابن العسکري ازلبشون کم نميشدغير يامهدي چيزي به دردا مرهم نميشداينجاکم کم خاطرات و از ذهنا ميبرن ديگه حرفي از شهيد تو مجلسا نمي زنناونجا ناله ميزدن چرا آقامون نمي يادحال جبهه خبر از حضور آقامون ميداداينجا خون به دل مهدي زهرا شدهسوزه موسيقي طنين اندازه محفلها شده .........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پ. ن.۱: منبع بیانات مقام معظم رهبری: سایت نوید شاهد.

پ. ن.۲: کتاب این پست: رجوع به وصیتنامه شهدا. کتاب خاطرات شهدا و ...

پ. ن.۳: برای شادی روح امام بزرگوار و شهدای گرانقدر  و سلامتی خانواده های عزیز شهدا صلواتی بفرستیم.

جمعه سوم مهر 1388 :: 1:21 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 

سلام علیکم و رحمه الله  و برکاته. تکبیر! الله اکبر! الله اکبر! بالاخره وبم بروز شد! اونم با چی؟ صندلی داغ 2 نتی! یادتونه که صندلی داغ 1 رو رفتیم رو آنتن!!!! الانم میخوام دوشو برم. هستید؟ خوب پس بیاید بشینید تا از دست نرفتم!

فقط خواهش میکنم هرکی قدم رنجه کرد و اومد وبم؛ رو این صندلی بشینه ! مثل دفعه قبل منو دوبار نکشونید به وباتون! چون این دفعه دیگه نمیام. زور که نیست؟ اما اونایی که قبلا نشستن باید حتما بازم بشینن! ( چرا؟ خوب اگه دوست نداشتن چرا بار اول هم نشستین؟!!!!) اونایی هم که ننشستن باید بشینن!( چرا؟ خوب گفتم که دعوتتون کردم. زشته حرف منو بکوبید! زمین) دفعه قبل یه بنده خدایی برنامه رو اجرا کردن یادتونه؟ این دفعه جهت تنوع! اجرا رو سپردم به جناب عبدالله ! (ایشون هم یکی از عبادالله هستند!)  

حضرت!عبدالله:سلام و عرض ادب محضر مدیرمعزز  وب به یاد یار سفر کرده ، پروانه خانوم! نماز روزه تون قبول. حال شما خوبه؟

مدیر محترم وب!: سلام عیلکم . خیلی ممنون. ایشالله که حال شما هو خوب باشه و طاعات عباداتتون قبول. 

1) حضرت!عبدالله:خوب پروانه خانوم بریم سر سوالات! حاضرید؟ خوب! کدوم معلم مدرسه ات رو بیشتر دوست داشتی؟ چرا؟ و اسمش یادته؟ الان ببینی میشناسیش؟

مدیر محترم وب!: خانم کلینی معلم کلاس سوم ابتدائیم بودن. خیلی دوسشون داشتم. چون تو مدرسه مون نماز جماعت برگزار میکردن. یه بار هم به من جایزه دادن دیگه زمین خورده ی مرامشون شدم! انقدر به مقنعه هامون گل و بلبل! وصل میکردن که جلوی مقنعه مون از سنگینی! میافتاد رو چشامون و دنیا جلوی چشمون تیره و تار میشد! تازه ایشون منو خیلی دوست داشتن. بهم میگفتن شبیه یکی از شخصیت های کارتونی هستم که اون موقع خیلی دوسش داشتم! ( البته اگه الان یکی بهم بگه شبیه .......... هستم حالشو میگیرم! اون موقع بچه بودم حالیم نبود!) نمیدونم اگه الان ببینم میشناسمشون یا نه! شاید بشناسم! شایدم نه! چیه! نکنه آخر برنامه قراره رو در رومون کنید! نزارید  بگن من شبیه کی بودما!!! بایدصداشونو شطرنجی کنیدا ! 

2) حضرت!عبدالله: نه بابا خانوم کلینیمون کجا بود! حالا بگید چه صفتی، یا چه اخلاقی براتون خوشایند و کدوما ناخوشاینده؟

مدیر محترم وب!: به نظرم صداقت و ادب و سخاوت! زیباترین صفات انسانیند. بعدم از آدمایی که استقلال فکری ندارن و همیشه برای هرکارشون یکی رو هم یدک میکشن زهلم میره! این که یکی پیش من بلند بلند با خودش حرف بزنه رو اصلا نمیپسندم. ترجیح میدم منو بکشه بعد با خودش حرف بزنه! و  افرادی که به موقع سر قرار نمیان( بدون عذر موجه)  هم از نظر من غیر قابل قبولن!!!!!! یاد اون دختره افتادم! شب ساعت 11 داشتیم سوار قطار میشدیم،  اما هنوز ایشون تو حرم( مشهد) دنبال آب زمزم میگشت! ( همه اش هم به آب سقا خونه میگفت آب زمزم! آی کیو!)

3) حضرت!عبدالله: اگه بهت بگن که به مدت یه روز رئیس جمهور ایران میتونی باشی. چی کار میکنی؟ برنامه ات چیه؟

مدیر محترم وب!: به به! اولین کارم اینه که ذوق میکنم و باورم نمیشه! بعد که بهم باوروندند! ( به طریق مقتضی!) دستور میدم! سریع ترتیب یه ملاقات با مقام معظم رهبری رو بدن. اگه حضرت آقا هم اجازه فرمودن یه سر میرم دیدنشون و حتما موقع اومدن یه چفیه ی متبرک ازشون میگیرم. بعدش میگم یه جلسه ملاقات با آقای رحیم پور ازغدی رو ترتیب بدن. آخه به ایشون هم ارادتمندم! موقع اومدن هم ازشون میخوام حتما بهم چندتا کتاب خوب معرفی کنن.بعد میگم یه زنگی به هوگو! آره منظورم همون هوگو چاوز خودمونه! بزنن و کمی با هاشون تبادل و تضارب و چهار عمل اصلی! افکار رو انجام میدم.بعدش کمی میام به نت سر میزنم!!!! از مدیر محترم وب به یاد یار سفر کرده به پاس زحمات شبانه (و حتی گاها  نصف شبانه!!) روزیشون تقدیر میکنم! آهان خوب شد یادم افتاد حتما با سید حسن نصرالله هم ملاقات میکنم! خیلی خوبه!

حضرت!عبدالله: آبجی! حال شما خوبه ؟ مطمئنید اگه رئیس جمهور بودید این کارا رو میکردید؟ اصلا یعنی چی !!!

مدیر محترم وب!: ای بابا آرزو بر جوانان عیب نیست که! هرموقع تو ایران عزیز گذاشتن ضعیفه ها! هم رئیس جمهور بشن منم عملیاتی میشم! خوب اینا افکارم بود نه کارام ! کارامو هم نمیگم تا کسی طرحامو ندزده! (قوانین ایران عزیز برام محترمه ها! حالا کی خواست رئیس جمهور بشه شمام! زن و چه به بیرون؟ بشین خونه بینیم ببم!)  

4) حضرت!عبدالله:شما به کدوم آیه ، سوره، امام، بیشتر علاقه  دارید و چرا؟

مدیر محترم وب!: چون خانومیم انگاری باید با سوره ی مبارکه  " نور" مانوس تر باشیم! اما من سوره حجرات رو به خاطر آیات اخلاقیه زیادش دوست میدارم.( هرچند عمل کردن مهمه؛  نه دوست داشتن. ان شالله عامل هم باشم) آیه هم چندتایی هستن که خیلی بهم روحیه میدن یکیش آیه ی : "ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین "هست. بعد یکی هم آیه ی :" لا یکلف الله نفسا الا وسعها"  و آیه ی "و اعدو لهم مااستطعتم من قوه" رو هم شنیدنی احساس قدرت میکنم!  تو بین ائمه( علیهم السلام) به حضرت علی (ع) ارادت بیشتری دارم. و این یه بیت رو هم که در مدح حضرت مولاست خیلی دوست دارم: نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را....( حیف که به علت درگیریم تو این چند روز،  نشد یه پست قابلی در مورد شهادت حضرت بزنم)  

5) حضرت!عبدالله: تا حالا سر گوسفند بریدی؟ چند بار؟ چه احساسی بهت دست داده؟

مدیر محترم وب!: اعوذ بالله من الحیوانات! نه حاجی! من اگه بتونم با چشم بسته! به طرف سوسک دمپایی پرت کنم هنر کردم اونوخ گوسفند بکشم !!! نه! اصلا دلشو ندارم. اصلا این چه سوال ضایعیه! خانوم و خِشانت!!! 

6) حضرت!عبدالله: از درس های کلاس اول ابتدایی کدوماش برات خاطره انگیز تره ؟ اون درس کدوم حرف الفبا رو میخواست یاد بده ؟ چیزی یادت هست؟

مدیر محترم وب!: وای درس "خ" همیشه جلوی چشمه. میخ و تخته! و درس "غ" البته  تیتر درس یادم نیست( فکر کنم باغ عمو ایکس بود!)  اما مضمون درس یادمه چون کمی خشن بود! چند تا بچه بودن رفته بودن باغ! بعد تیغ! درخت رفته بود تو دست و بالشون. نمیدونم قحطی سوژه بود که مسئولین تالیف کتب درسی!اون درسا رو برامو میزاشتن یا پدر کشتگی با بچه های ملت داشتن! اما یه درسی هم بود خیلی خیلی حس خوبی داشت. همون که میگفت: این نان ها را چه کسی پخته است؟ نانوا! همان نانوایی که دوست ماست . یادتونه؟ آخی گریه ام گرفت! خیلی ناز بود! 

7) حضرت!عبدالله: چه تیپ فیلمایی رو بیشتر دوست داری؟ چه سبک آهنگایی رو بیشتر گوش میدی؟  

مدیر محترم وب!: فیلمای جت لی! و بروسلی و تخیلی و....... رو اصلا دوست ندارم. واقعیت برام دوست داشتنی تره و تو فیلما هم همچین سوژه ای یافت می نشود واسه همون آنم آرزوست! البته فیلمای ترسناک دیدن دارنا. هرچند هرموقع وقت کنم و ببینمشون تا چند روز بدون بادی گارد نمیتونم زندگی کنم! آهنگ هم چی بگم! خیلی اهلش نیستم. مگه این که از تلویزیون پخش بشه و گوش کنم. اما خوب به نظرم سبک سنتی! زیباتره. البته چند تا سرود آذری هست که خیلی زیبان. مثلا یکیش در مورد وطنه که اینجوریه: گورخورام بیر گون اولم سن نن اوزاخ ای وطن...

8) حضرت!عبدالله: و سوال پایانی! برای این پستتون چه کتابی معرفی میکنید که دوستاتون بخونن!

مدیر محترم وب!: اتفاقااین دفعه تصمیم دارم کتاب معرفی نکنم! بلکه از کتابایی که تو نوجوانی  خوشم اومده بگم ببینم کدوم یک از دوستان این کتابا رو خوندن. مثلا کتاب مقبره ساکارا ، نوشته گیج پولین، کتاب خیلی جذابی بود. موضوش مربوط به مصر باستان هست. یا کتاب غرش طوفان(25 جلد) اثر الکساندر دوما که مربوط به انقلاب کبیر فرانسه بود خیلی خوندنیه.( البته هر دوشون رمان هستن و مناسب سن نوجوانی و اوایل جوانی!) کتاب مسیح باز مصلوب ( نویسنده اش یادم نیست) هم واقعا به خوندنش میارزه.  

حضرت!عبدالله: خوب خانم! سوالات صندلی داغ قبلی زیاد بود؛ داد و هوار دوستان در اومد! این دفعه همین چندتا بسه! حالا شما تو پایان بحث، حرفی ؛ حدیثی؛ ندارید؟

مدیر محترم وب!: چرا! یه نیش! باید بزنم. ببخشیدا شما که پذیرایی کردن بلد نیستید! دفعه قبل هم همکارتون آبرومو برد! این دفعه که دوستام اومدن حتما ازشون پذیرایی بکنید! یه چاییی! شربتی! میوه ای! بالاخره ما آبرو داریم تو این محل! حالا درسته خودم روزه بودم! اما لطفا بچه ها رو برای  بعد افطار دعوت کنید که مثل من بی پذیرایی نمونن!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

* توجه توجه: تک تک دوستان وبی تا میتونن صدقه بدن و دفع بلا بکنن! چون بنده به رسم مقابله به مثل!! تو شبهای قدر براتون دعا کردم اما از اونجایی که دعاهای من متاسفانه،  در قالب بلا! و نفرین گریبانگیر افرادمیشه ، واسه همون ممکنه که تیر های بلا به سمت شما پرتاب بشن! از ما گفتن بود برید فکری به حال خودتون بکنید! فردا بلا سرتون اومد نیاید یخه! منو بگیرید! گفته باشم! به من چه اصلا! 

* از شما روزه دارن عزیز میخوام برای سلامتی مدیره ی محترمه ی وب.....(که نخواست نامش فاش شود!) حتما دعا کنید. حتمنا!

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 :: 3:18 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر
درباره وبلاگ

بسم رب المهدی(عج)

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
مولایم هرگاه نام زیبای ترا از ته دل صدا می زنم قلبم آرام می گیرد.
هرگاه یاد غربت تو می افتم سنگینی گناهانم بیشتر عذابم می دهد.
هر گاه علت ندیدنت را جویا می شوم به حجاب های معنوی خودساخته ام بر می خورم و به عقب رانده می شوم.اما ....
اما تو چه مهربانی که من سراپا سیاهی را می بینی و مورد لطف قرار می دهی...

ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد
یا درد و غم طی می شود یا شهریاری می رسد
ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق گویی سواری می رسد

دوست شما: مدعی انتظار

JavaScript Codes

http://ostazona.blogfa.com/