تبليغاتX
به یاد یار سفر کرده

به یاد یار سفر کرده

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ؛ هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی کتاب نورالدین پسر ایران را می خواندیم تصور نمی کردیم روزی بتوانیم شخصیت اصلی داستان را از نزدیک ببینیم.شخصیتی که با بیان بی پرده و صریحش صحنه های تلخ و شیرینی را از جبهه های نبرد حق و باطل تصویر کرد که در فیلم های دفاع مقدس یافت نمی شود مگر به ندرت و می دانیم که النادر کالمعدوم!
وقتی شماره ی آقاسیدنورالدین دستمان رسید تصمیم گرفتیم حتما با اقای همسر به دیدارشان رفته، به سهم خود عرض ادبی داشته باشیم خدمت اين جانباز۷۰ درصد.ابتدا تصور می کردیم ملاقات با ایشان هم باید روند اداری دیوانه کننده ی بعضی سازمان ها را طی کند.
یا در تماس تلفنی با ایشان اول با یک منشی صحبت کنیم و بعد کمی به موسیقی ملایم گوش دهیم و بعد اگر بخت یارمان بود کسی تحویلمان بگیرد و برای هفته های بعدی وعده ی ملاقات بدهد!
اما برخلاف تمام تصوراتمان بعد تماس، خود آقا سید گوشی را برداشتند! خودمان را به عنوان یکی از خوانندگان کتابشان معرفی کرده،ازشان وقت ملاقاتی خواستیم و ایشان خیلی راحت حضورمان را در دفترشان پذیرفته و گفتند هر روز وقت اداری دفترشان هستند.
از ذوق نمیدانستیم چه فعالیتی باید انجام دهیم! شرح ما وقع را به محضر آقای همسر رسانده قرار شد روز دوشنبه به دیدارشان برویم. به آقای همسر هم که در حال خواندن نورالدین بودند سپردیم، کتاب را با خود بیاورند تا دست نویسی از آقا سید در کتاب داشته باشیم. یک دسته گل خریدیم و با کلی ذوق و شوق رفتیم دفترشان که در طبقه همکف دانشکده علوم پزشکی دانشگاه تبریز واقع شده.
وقتی وارد دفترشان شدیم، آقا سید را از طریق عکسشان شناختیم!جالب اینجاست که آقای دکتر نصیراوغلو، همسر خانوم سپهري هم در آن جا حضور داشتند که ایشان را هم از طریق عکسشان شناختیم!
حدود یک ربعی در مورد کتاب و خاطرات با آقاسید و آقای دکتر صحبت کردیم ولی بعضي از جملات آقاسید خیلی متاثرمان كرد.
از ایشان نظرشان را در مورد فیلم های مربوط به دفاع مقدس پرسيديم و اين كه کدام فیلم توانسته تا حدودی حق مطلب را ادا کند، و ایشان با تلخی گفتند:ضرباتی که فیلم ها زده اند کم نبوده.در فیلم ها عراقی ها را چنان ترسو و بزدل نشان داده اند که بعضی بر ما ایراد میگیرند که شماها در جبهه مگر چه کار کردید؟! عراقی ها که نصف قضیه هستند، همه ترسو و بی انگیزه بودند! امدادهای غیبی امام زمان(عج) و معصومین هم نصف دیگر قضیه بود. پس شماها بی خودی درجبهه بودید! الکی کار خودتان را بزرگ نکنید!
آقاسید دل پرخونی داشتند و معلوم بود که حرف های مگوی بسیاری دارند. به عنوان نمونه می گفتندبا چشم خود عراقیی را دیده بودند که یک پایش را از دست داده بود ولی با همان وضعیت مقاومت کرده و سلاحش را رها نمیکرد!
بعد شنیدن حرف هایی که در آن یک ربع رد و بدل شد، مصمم شدیم این کتاب را تا حد توان به اطرافیان معرفی کرده تشویق به خرید و خواندنش نمایم.
برای انتقال ارزش های دفاع مقدس باید حقایق جنگ را درست گفت نه درشت!‌ و قطعا حقایق را آن طور که باید در فیلم ها نمی یابیم. خاطرات نورالدین پسر ایران و کتاب هایی از این دست تحلیل درستی از دوران هشت سال دفاع مقدس به دست خواننده میدهند و این برای هم نسلان ما که چیزی از جنگ را نديده و نشنيده اند‌‌ چون کیمیاست.
موقع آمدن کتابمان را به آقاسید دادیم تا برایمان یادداشتی بنویسند و از آن جايي كه کتاب ما جزو چاپ های اول بود و فاقد دست نوشته ی رهبری عزیز، آقا سید از کمدشان یکی از چاپهای جدید کتاب که متبرک به دست نوشته ی رهبری بود را برداشته و برایمان یاداشتی نوشته تقدیممان کردند! فقط خدا می داند در آن لحظه چقدر ذوق کردیم!


حکمت 51: عیب تو تا آن گاه که روزگار با تو هماهنگ باشد، پنهان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 4:21 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

کافیست ملت بدانند طلبه ای! انتظار دارند تمام سوالات ابتدایی و پیچیده و مسائل مستحدثه احکام را از بر جواب دهی! انواع شبهات اعتقادی ملت را پاسخ ندهی هم که نمی شود و البته که قوام طلبگی به قرائت و تفسیر قران و تسلط بر علوم قرانی است.

مگر می شود طلبه ای حوادث اصل و حاشیه ای تاریخ اسلام و تحلیلی از زندگی اهل بیت علیهم السلام را نداند؟! تسلط به مفاتیح الجنان و انواع ادعیه ماثور و غیر ماثور هم جز لاینفک طلبگی در ذهن مردم است. ادبیات عرب و فقه و اصول و نهج البلاغه و کلام و فلسفه و منطق و ... هم که جزو دروس اصلی حوزه هستند. آگاهی از مسائل سیاسی و اقتصاد و عرفان های نوظهور و نقد فیلم و تحلیل مسائل روز هم نباشد که انگ تحجر می خوری و فوقع ما وقع! طلبه ای که اخلاق و رفتار اسلامی و تهذیب نفس در او ملکه نشده باشد هم،که خسر الدنیا و الآخرت است.

مخاطب امروزی مثل مخاطب قدیم نیست که تعبدا دستورات دین را بپذیرد. تا از در تعقل وارد نشوی، گوشی شنوای حرف هایت نخواهد بود. هرچند بحثی نیست که شرع و عقل و عدل و حکمت تنیده در هم هستند و دین پاسخ منطقی برای سوالات دارد و به تعبیر شاعرانه «آن چه آن شیرین بود خسرو کند» نه این که بگوییم « آن چه آن خسرو کند شیرین بود»!

خلاصه! طلبگی در این دوره زمانه از سخت ترین و البته لذت بخش ترین کارهاست به شرطی که در صراط مستقیمش بمانی! ولی باید پذیرفت دیگر گذشت آن دورانی که میگفتند انسان باید اقیانوسی باشد به عمق یک بند انگشت!  وقتی همه ی علوم به سوی تخصصی شدن می روند و گریزی از این روند نیست؛ تا چه حد امکان دارد یک طلبه در تمام علوم حوزوی تخصص داشته باشد و به میزان قابل قبولی به علوم دیگر نیز مسلط باشد تا بتواند با تلفیق این دو، پاسخ گوی نیازها شده؛ به رسالت خود عمل کرده و مقبول جامعه قرار گیرد؟ البته نگاه دینی صحیح و تحلیل درست مسائل دینی در گرو اشراف نسبی به تمام علوم حوزویست اما آشنایی با علوم دیگر و  نقش آن ها در تقویت یا سست نمودن پایه های دین غیر قابل انکار است.

ولی تصور می شود هنوز جامعه به آن حد از پختگی نرسیده که تخصصی شدن علوم حوزوی را بپذیرد و انتظار دارد طلبه ای به صرف طلبه بودن تمام سوالات علوم دینی را پاسخ دهد.

البته شاید جامعه مقصر نباشد. وقتی برنامه ی بزرگترین منبر جامعه با هدف رفتارشناسی مردم در مواجه با بازیگران ساخته می شود، چه جای این حرف هاست!

سلام تبريز


پ.ن: ملت! تصور نکنید وبمان را به امان خدا رها کرده ایم ها! باور بفرمایید کلاس های سطح 3 این ترممان از کمی بعد از طلوع آفتاب شروع می شود و کمی ماند به غروب آفتاب تمام می شود. همچین که بعد از بیرون آمدن از کلاس نمی دانیم در چه عصری به سر میبریم! خلاصه از شما مخاطبان عزیز انتظار داریم کمی بیشتر ما را درک بفرمایید.

حکمت 204: ناسپاسى مردم تو را از كار نيكو باز ندارد، زيرا هستند كسانى ، بى آن كه از تو سودى برند تو را مى ستايند، چه بسا ستايش اندك آنان براى تو ، سودمندتر از ناسپاسى ناسپاسان باشد.

بعد نوشت: حدودا بعد از دو ماه وبلاگ طفلان ( فاطمه و زهرا ) هم بروز شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 11:42 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

بعد نوشت مهم تر از اصل!
دوستاني كه مايل هستند پاي صحبت هاي نورالدين پسر ايران بنشينند،‌ اطلاع دهند. 

{... کمی آب خوردم و همه نگهبان ها را جلو بردم. در مسیر رحیم باغبان را دیدم. صدایم زد: « آقا سید!» بله را گفتم و متوجه بودم که بین بچه ها زمزمه ی عقب‌نشینی هست.رحیم گفت:« منو با یکی از بچه‌ها بفرست عقب!»  
- آقا رحیم امکان نداره! ما حالا تو فکر برگشتن نیستیم. به فکر گرفتن خطیم!
رحیم حرف خودش را می‌زد و اصرار می‌کرد او را با یکی عقب بفرستم. گفتم: مگه چی‌شده؟!
- به پام گلوله خورده.
کو؟!
نشانم داد و من درست همان جا که تیر خورده بود یک لگد نثارش کردم، دادش بلند‌‌تر شد!
حال هردومان گرفته بود.رحیم بدجوری درد می‌کشید.گفت:«اصلا همین جا منو بکش!» حقیقت این بود که در آن وضع بحرانی من‌ هم می‌توانستم به عقب برگردم و نظر فرماندهی همین بود اما فکر می‌کردیم رو به جلو بدوم شاید گره این کانال لعنتی باز شود.
بعد از این حرف‌ها دیگر کسی لب باز نکرد تا از عقب نشینی حرف بزند. به بچه‌ها گفتم:«همه‌تون بیاین جلو! هرچی موشک و آر‌پی‌جی و مهمات دارین با خودتون بردارین شاید‌ تونستیم جلو رو بزنیم و خطو بگیریم!» زیر آتش شدید توپخانه به سوی کانال دویدم.
...
آرپی‌جی زن‌ها از کانال خارج شدند و از دو‌‌سوی کانال دشمن را هدف گرفتند. یکی از بسیجی‌ها را دیدم که پسر کوچک‌اندام و کم‌‌سن و سالی بود و به بچه‌ها موشک آرچی‌جی می‌رساند. تیربارچی عراقی او را دید و زد. جلوی چشمان ناباور ما حدود هفده هجده گلوله به بدن او خورد! صحنه درست مثل بعضی فیلم‌های سینمایی بود؛ گلوله ها به بدن نحیفش می‌خوردند و او با هر‌گلوله تکانی می‌خورد اما زمین نمی‌افتاد. موشک‌های آرپی‌جی را هم دستش گرفته بود و زمین نمی‌انداخت! تیربار عراقی دست‌بردار نبود. بچه‌ها صحنه را می‌دیدند.محمد نصرتی تاب نیاورد، بلند شد تا تیربار عراقی را بزند اما او را هم زدند.مطمئن بودم هر دو به شهادت رسیدند...}

سید‌نورالدین! نامی که با شنیدنش خنده و گریه توام به سراغت می‌آید. رزمنده ی 18 ساله‌ی آذری شوخ‌طبع و خوش‌بیانی که به‌قول خودش وقتی در جبهه لب به سخن می‌گشود در همان دقایق اولیه، صدای خنده ی جمع بلند می‌شد.کسی که گاها در جایی که باید گریه کند هم می‌خندید! و همین خنده‌ها روحیه ی مقاومت رزمنده‌ها را تقویت می‌کرد.

مجروحیت‌های جنگی سید نورالدین بیش از بیست بار او را به اتاق عمل کشاند! از سوختن در آتش عقبه ی آرپی‌جی خودی و بیرون ریختن روده‌ها و افتادن از کوه و قفل شدن فک بگیر تا از دست دادن سلامت یک چشم و موارد دیگری که در اینجا نمی‌گنجد و باید در خود کتاب خواند. با‌ مطالعه‌ي بعضي صفحات گمان مي‌شود نورالدین با این زخم‌هایی که دارد زنده از اتاق عمل بیرون نخواهد آمد اما کتاب هفتصد صفحه‌ای «نورالدین پسر ایران» و تصاویر میان‌سالی نورالدین شاهدیست بر زنده‌بودن این دلاور آذربایجانی.

سید‌نورالدین هیچ‌وقت دوره‌ی درمانش را در بیمارستان و حتی خانه تکمیل نمی‌کرد! زخمش درمان شده نشده راهی جبهه می‌شد و معتقد بود زخم‌هایش با حضور در جبهه و جمع با‌صفای رزمندگان بهبود می‌یابد و فی الواقع هم همینطور می‌شد!

البته گاهی اوقات در روز‌های سرد جبهه، فکش به خاطر اثابت ترکش - که یادگار سال های اول حضورش در جبهه بود- قفل می‌شد و مجبور می‌شد به مدت چند روز و يا حتی دو هفته،‌ فقط با مایعات تغذیه کند ولی چون کمبود نفرات جبهه را باتمام وجود لمس کرده‌بود با همان وضع هم حاضر به ترک جبهه نمی‌شد.البته بعدها برای مشکل فکش چاره‌‍ای اندیشید. دو تا از دندان‌هایش را کشید تا در دوران قفل بودن فکش بتواند غذا بخورد!

در‌میان صفحات کتاب ،خاطرات مربوط به شب‌های عملیات و حضور خدا و عنایاتش بر‌رزمندگان، چیز دیگرست! مثلا آن‌جایی که سید‌نورالدین نقل می‌کنند:«در یک لحظه بلم وسط آبراه شروع کرد به چرخیدن دور خودش. نفس از سینه بالا نمی‌آمد! قایق گشتی عراقی با‌ نور‌افکن روشن به سمت ما پیش می‌آمد و ما وسط آبراه متحیر مانده بودیم. یک لحظه فکر‌کردم دیگر همه چیز تمام شده، آه در‌ گلویم گلوله شد. هیچ راه گریزی نبود. قایق عراقی نزدیک‌تر می‌شد و ما مستاصل. در آخرین ثانیه‌ها توانستیم بلم را از وسط به کنار آبراه بکشیم، حال غریبی بود، غریب و بی‌نظیر.انگار تمام ذره‌های وجودم با خدا به‌نجوا نشسته بودند که«خدایا این نور و این دشمن را کور کن» به وضوح صدای صحبت عراقی‌ها را می‌شنیدم.قایق به ما رسید. سرم را پایین انداختم و بلافاصله روشنایی نورافکن را که از رویم رد شد؛ حس کردم.حتی بدنه‌ی قایق به بلم ما خورد اما ما بدون هیچ عکس‌العملی همچنان آرام نشستیم. قایق در کمال ناباوری حتی زیر نورافکن متوجه بلم ما نشد و از کنار ما گذشت. وقتی سرم را بالا گرفتم و دور شدنشان را دیدم دلم از شوق می‌لرزید.زبانم به حرف آمد که « ای آللاه ، سن نه بویوک آللاه سان! نه کریم آللاه سان»

نورالدين‌ پسر ايران كتابيست كه قطعا ارزش خواندن دارد و درد ما تازه بعد‌ از خواندن كتاب شروع مي شود. رزمندگان و شهدا در دوران هشت سال دفاع مقدس به نوعي سبك زندگي اسلامي را در جبهه ها تصوير كردند و وظيفه ي ما بود كه سبك زندگي اسلامي را از جبهه ها به جامعه مان بكشيم ولي افسوس كه هنوز هم با‌گذشت سال ها سبك زندگيمان غربيست و اندر خم كوچه اول مانده‌ايم و براي نورالدين‌ها در اين دنيا جوابي نداريم چه رسد به آن‌دنيا!

و در پايان به قول سرکار خانم سپهری نویسنده کتاب، نورالدین رزمنده‌ای است که شادابی و جوانی‌اش را به مناطق جنگی برد و با زخم‌های ماندگار به شهر بازگشت؛ هنوز اثرات گازهای شیمیایی، عذاب غیرقابل درک فک ترکش خورده و ترشح لاعلاج اشک و عفونت از چشم نورالدین عافی ادامه دارد و این علاوه بر زخم‌هایی ست که خاطره شهادت هر رفیق بر جان او باقی گذاشته است.
سلام تبريز

حکمت ۴۷۴: پاداش مجاهد شهید در راه خدا بزرگتر از پاداش عفیف پاکدامنی نیست که قدرت بر گناه دارد و آلوده نمیگردد.همانا عفیف پاکدامن فرشته ای از فرشته هاست.
مرتبط:
دست نوشته ی رهبری بر کتاب خاطرات نورالدین پسر ایران
پسر ایران برای اجرای فرمان امام دوهزار تومان جریمه شد

بعد نوشت: مطلب رو از نو گذاشتم چون تو همون پست مطلقا اشكالاتش برطرف نميشد.

بعد نوشت مهم تر از اصل!
۱: دوستاني كه مايل هستند پاي صحبت هاي نورالدين پسر ايران بنشينند،‌ اطلاع دهند.

۲:‌ يكي از مخاطبان مشخصات كتاب رو خواستند كه اينجا ضميمه ميكنم: 
نام كتاب:  نورالدين پسر ايران. ناشر: سوره مهر . تعداد صفحات: 700 قيمت: 12900 تومان
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 6:1 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتي كودك شيرخوار گريه مي كند؛ دنيا را هم به او بدهي جاي مادر را برايش پر نميكند.

آغوش مادر براي «كودك جسم» امن ترين و آرامش بخش ترين جاست.

«كودك روح»مان را دريابيم!

مادرِ «كودك روح» خداست:{‌نَفَختُ فِيهِ مِن رُوحي}‌29 حجر

غيرخدا محال است «كودك روح» را به آرامش برساند. {أَلا بِذِكرِ اللَّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ }‌28 رعد

كساني كه كودك روحشان را به مادر واقعي اش رساندند، هر آيينه ‌شنيدند:

يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ*ارْجِعي‏ إِلى‏ رَبِّکِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً *فَادْخُلي‏ في‏ عِبادي*وَ ادْخُلي‏ جَنَّتي 27 الي 30 فجر


پ.ن1:‌‌ اولين پست سال را با نام و ياد خدا آغاز كرديم ان شالله كه عبدصالحي باشيم برايش.

پ.ن 2: فاميلي داريم كه صراحتا مي گويد: من هم اهل منبرم!‌ هم اهل تُنبكم! به نوعي يك سكولار واقعيست! رسما شيطان را هم مچل كرده! از دنياي چنين كساني كه متاسفانه اطرافمان كم نيستند،‌ گريزانم. ناخواسته با بودن دركنارشان احساس بي قراري ميكنم و دلم مي خواهد فرار كنم ... تا ناكجا آباد!

حكمت 72:‌دنيا بدن ها را فرسوده و آرزو ها را تازه ميكند. مرگ را نزديك و خواسته ها را دور و دراز مي سازد.كسي كه به آن دست يافت خسته مي شود و آن كه به دنيا نرسيد رنج مي برد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 5:8 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

پيش نوشت:پستي كه مي خوانيد مربوط به چهارشنبه سوري چندين سال پيش است. قصدمان از نوشتن اين خاطره نشاندن لبخندي بر لبان شماست تا شايد به عنوان هديه ي عيد از ما بپذيريد و غيبت اخيرمان را ببخشيد!

در اوايل دهه ي هشتاد مادربزرگمان طي يك حركت فمينيستي كه بي تاثير از فضاي دوران اصلاحات نبود! اناث فاميل را در شب چهارشنبه سوري  به منزلش دعوت نموده و ورود جنس مذكر را مطلقا (‌كوچك و بزرگ/محرم يا نامحرم) ممنوع اعلام نموده بودند! به همراه دو خواهر بزرگتر و مادرمان آماده ي تشرف به منزل مادربزرگ بوديم و البته كه قبل رفتن،‌ مراسم جيز جيگرزني به برادران- كه محروم از اين ميهماني نسبتا شاهانه بودند - را به نحو تمام و كمال بجا آورديم و از خانه خارج شديم.

اخوي هاي گرام دم فروبستند و در سكوت مطلق نظاره گر وداع ناجوانمردانه ي خواهرانشان بودند.مسير چنداني نپيموده بوديم كه ناگاه مادرمان يادشان افتاد چيزي را در خانه جا گذاشته اند و نگاه هاي جمع به سوي ما كه دختركوچك خانواده بوديم،‌ دوخته شد! قرار شد مادر و خواهرها راهشان را ادامه بدهند و ما برويم آن شي- كه اكنون يادمان نيست چه بود- را به همراه خودمان به منزل ننه ببريم!

سريع به خانه برگشتيم. براي برداشتن آن شي مذكور بايد وارد اتاق انتهايي مي شديم و راه اتاق انتهايي از اتاق برادرها مي گذشت. مي دانستيم برادران در اتاق مستقر هستند و متوجه بازگشت ما به خانه شده اند! ندايي در درونمان مي گفت وارد اتاق نشو! اخوي ها الان زخم خورده هستند و ممكن است نقشه هاي شومي در سر داشته باشند! علي رغم ترسي كه بر ما مستولي شده بود به نداي درون گوش نداديم و سريع وارد اتاق شديم و سعي كرديم نگاهمان با نگاه هيچ يك از اخوان گره نخورد كه مبادا متوجه ترسي كه در چشمانمان موج مي زند شوند!

چندقدمي از طول اتاق طي نكرده بوديم كه متوجه شديم بله! در پس اين سكوت معنا دار بوي توطئه به مشام مي رسد.سريع به طرف در برگشتيم تا از اتاق خارج شويم كه دو برادر كوچك با پوزخندي جلوي در ايستادند! به طرف پنجره خيز برداشته بوديم كه برادر سومي مقابل پنجره قرار گرفت خواستيم باز به طرف در فرار كنيم كه دو برادر بزرگتر دستگيرمان كرده به ديوار اتاق كوبيدندمان! و بعد ترقه اي را در كف دستمان گذاشته و به زور دستمان را مشت كردند و دو دستي مشتمان را در دستشان گرفتند! امكان داد و هوار هم نبود چرا كه دستي بر دهانمان كوفته شده بود !دو اخوي بزرگتر متصدي سكته دادن ما شده و باقي نظاره گر مرگ تدريجي يك پروانه بودند!

تلاش كرديم با نگاه هاي معصومانه ي خود دل اخوان را به رحم بياوريم اما دريغ! ‌دريغ! از ذره اي مهر و محبت برادرانه!وقتي ديديم كبريت هم روشن شد و جدي جدي قرار است ترقه در دستمان منفجر شود دُز التماس چشمان را بالا برده به برادر بزرگتر خيره شده و با نگاهمان گفتيم«تو اين كارو نمي كني جو! به تو هم ميگن برادر! مگر ما چه بدي در حقتان كرده ايم؟!» اخوي هم با نگاهشان گفتند: «‌خواهر!‌ تو مقصر نيستي! محروميت از يك ميهماني شاهانه و جيز جيگرهاي قبل رفتنتان مرا واداشت كه مسئوليت اين امر ناجوانمردانه را به عهده بگيرم والا ما از دلمان نمي آيد آب در دل خواهر كوچكمان تكان بخورد!» و ما دوباره با نگاهمان گفتيم«ناسلامتي شما برادر بزرگتر هستي! حداقل كمي تخفيف!»

در اين حين ديديم ترقه روشن شده و آماده ي تركيدن در مشتمان است كه يك هو اخوي بزرگتر فرياد زدند:«هِي جَك! دستش را ول كن! بذار زير پاش بيفته! بالاخره خواهرمونه!» رها شدن دستمان همان و تركيدن ترقه همان! چند دقيقه اي گذشت تا به خودمان آمديم و ديديم اخوان بالاي سرمان صف كشيده اند و هر يك با انگشت خود عددي را نشان مي دهند و ازمان مي پرسند اين چند است؟! اين چند است؟ سرجمع پنجاه انگشت بالاي سرمان بود و فهميديم و فهميدند عقلمان زايل نشده گويا!

خلاصه! در خانه مان از اين اتفاقات كم رخ نمي داد! البته برادرانمان انسان هاي بسيار شريفي هستند و در بيرون منزل آزارشان به مورچه هم نمي رسد اما در خانه تا دلتان بخواهد ما را زجر كش كرده اند جوري كه الان اگر در چارراه آبرسان تبريز ترقه بتركد ما در چارراه شهناز مي لرزيم! 


پ.ن: پيشاپيش سال نو را خدمت همه مخاطبان عزيز و محترم وب تبريك گفته سال خوبي را برايتان آرزومنديم. در قم به يادتان بوده دعايتان كرديم. ما را از دعاي خيرتان محروم نفرماييد لطفا!

حكمت428: ... و هر روز كه خدا را نافرماني نكنند،‌ آن روز عيد است.

بعد نوشت: وبلاگ طفلان (فاطمه  و زهرا ) بروز شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 8:32 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

1: قول داده بوديم اين پست را به حاشيه هاي ديدار رهبري اختصاص بدهيم! از قديم هم گفته اند مرده و قولش!ماهم ديديم شكر خدا نامرديم! لذا داريم رسما نامردي مي كنيم! به جان مبارك خودمان نباشد به جان مبارك شما! چند باري درصدد نوشتن بر آمديم اما قلم ياري نكرد. ديديم رفع تكليفي بنويسيم هم سوژه شهيدمي شود و هم شما مخاطبان فهيم متوجه عدم همراهي قلم مي شويد. لذا تصميم گرفتيم تمام نيش و كنايه هاي شما را به جان بخريم و مثل يك مرد با شهامت اعتراف كنيم: آقا فعلا حاشيه نمي نويسيم! حرفيه؟! ... خب. ‌اين از اين! حالا بریم سر اصل مطلب!

2: ‌از طرف ديگر لطف خدا شامل حالمان شد و در اولين روز اين هفته ما هم رسما به جرگه ي مزدوج ها پيوستيم! البته  نكته ي مهم بند 2 مسئله ي ازدواج شخص شخيص خودمان نيست!‌ چرا كه قل هو الله احد! يعني غير خدا كسي احد و واحد نيست! هر كسي روزي زوج خودش را پيدا مي كند.حالا دير يا زود دارد سوخت و سوز ان شالله ندارد!! مسئله مهم بند دو اين است كه با رضایت خاطر به يك سنت نبوي عمل كرديم و با 14 سكه پاي سفره عقد نشستيم و از اين كه عامل يكي از توصیه های اکید رهبری شده ايم بسي مسروريم و تمام مجردات و مجردون! نت را به عمل به توصيه هاي اسلام دعوت مي نماييم!

3:زمان دبيرستان دوست داشتيم برويم ژنتيك بخوانيم و بعد قرص غذا درست كنيم! مثلا قرص قورمه سبزي! قرص املت!! قرص جوجه كباب ! و ... حيفمان مي آمد نسوان هر روز چندساعتي از اين چند صباح عمرشان را وقف طباخي نمايند! ... آخر كلام! خانوم هاي مجرد نت سعي كنيد آشپزي رو كلا جدي بگيريد و مثل ما چاي سرخ نكنيد! والا مجبور مي شويد مثل ما در ميهماني ها دست به دامن آبجي يانگوم (پراست سابق) شويد و امان از روزي كه يانگوم بيگوم بخواهد نامرديش را اثبات كند!


پ.ن.1: ‌از همه بزرگواراني كه تو پست قبل عمومي و خصوصي بهمون تبريك گفتند تشكر مي كنيم.

پ.ن.2: محض اطلاع! همسر محترم هم مثل خودمان طلبه هستند. البته ايشان برخلاف ما فعلا وبلاگ نويس نيستند اما وبلاگ نويسان را دوست دارند!

حكمت 274:‌ علم خود را ناداني و يقين خود را شك و ترديد مپنداريد.پس هرگاه دانستيد عمل كنيد و چون به يقين رسيديد اقدام كنيد.

بعد نوشت: نیک  می دانیم که غیبتمان در این فضا نسبتا طولانی مدت شده! مثل سابق به مخاطبان گرام سر نمی زنیم! ولی خدا به سر شاهد است بدجور کارهایمان به هم گره خورده و اتفاقاتی که چندسال یک بار ممکن است در زندگی کسی رخ دهد در این یک ماهه یک دفعه برسرمان آمده است! ان شالله امروز راهی قم هستیم تا آخر هفته! التماس نکنید هم، دعایتان می کنیم! از شما همراهان همیشگی بابت سر نزدن ها و عدم درج نظرات سازنده و ارزشمند و راه گشایمان پوزش می طلبیم! ان شالله به زودی جبران مافات می کنیم.

التماس دعا / یاعلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 0:2 قبل از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

دلم لک زده برای شنیدن جواب سلامت آقا

آقا جان! چه نشسته باشی و چه ایستاده،

چه در حال قنوت نماز باشی و چه در حال سجده یا تکبیر

دوست دارم سلامت کنم ، خصوصا صبحگاهان و شامگاهان.

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ حینَ تُصْبِحُ وَ تُمْسى

دلم می خواهد با تمام وجود لذت حضور شما در زندگیم  را به همه هدیه کنم.

ای حجت خدا!

ببخش مرا که توانم اندک است و حضور شما برایم در لحظات اضطرار است.

هرچند شما دارای الرَّحْمَةُ الْواسِعَةُ هستید فى اَرْضِه  آن هم فى آناءِ لَیْلِكَ وَاَطْرافِ نَهارِكَ

ای میثاق خداوند!

با همین توان اندکم به سوی شما آمده ام

هم اکنون دستم را بگیرید چون سخت می ترسم از

یَوْمَ لا یَنْفَعُ نَفْساً ایمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ اَوْ كَسَبَتْ فى ایمانِها خَیْراً


پ.ن1: دوست داشتم از دیدار رهبری بنویسم. اما نشد! شاید بعدها نوشتم.شرمنده ی ملت!

پ.ن۲: نمیدونم چطور خدا رو شکر کنم که تو فضای حوزه تنفس می کنم. هر چقدر که بیشتر اسلام رو میشناسم یقینم به الهی بودن این دین آسمانی بیشتر میشه. خدایا برمعرفت مان بیفزا !

پ.ن۳: متن و ترجمه ی زیارت آل یاسین

پ.ن۴: خواندن متن ادبی « و الصبح اذا تنفس» هم حس و حالی دارد.

حکمت ۱۷:صدقه دادن دارويى ثمر بخش است ، و كردار بندگان در دنيا ، فردا در پيش روى آنان جلوه گر است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 6:7 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

علاقه ام به مطالعه ي تاريخ زياد است. خيلي فرق نميكند تاريخ ايران زمين باشد يا ممالك ديگر! تاريخ ايران قبل از اسلام باشد يا ايران بعد از اسلام. تاريخ تحليلي باشد هم كه فبها! البته ادعاي آقاي خسرو معتضدبودن نداريم! ولي خسرو معتضد شدن را دوست داريم! خواندن بعضي صفحات تاريخ ايران هميشه برايم شيرين و شورآفرين است. دهه ي فجر و تصور روزهاي پرخاطره و حماسه سازش براي سرازير شدن اشك چشمانم كافيست.

ساعت 4 بعد از ظهر روز 22 بهمن 57 است. راديو و تلويزيون در اختيار كارمندان انقلابي قرار گرفته است و با پخش مارش هاي نظامي اين جمله تكرار مي شود: « اين صداي انقلاب است. اين صداي راستين ملت است.» ساعت 10 صبح همان روز سران ارتش طي جلسه اي تصميم به كناره گيري از ارتش گرفته اند و عملا ارتش اعلام بي طرفي نموده.روز قبلش هم بختيار به دستور آمريكا 22 بهمن را حكومت نظامي اعلام نموده بود كه با واكنش حساب شده ي حضرت امام خميني رحمت الله مبني بر شكستن حكومت نظامي آخرين توطئه  رژيم منحوس خنثي مي شود.

اگر سوار صفحات تاريخ شويم و آن ها را با تامل ورق بزنيم باورمان مي شود كه حداقل تمام روزهاي قبل از 22 بهمن 57 تا 19 دی ماه  56 يوم الله باشند.حتي 17 دي ماه 56 كه مصادف بود با سالروز كشف حجاب و درج مقاله ي توهين آميز رشيدي مطلق در روزنامه اطلاعات هم، شايد ‌يوم الله باشد! بالاخره جرقه ي قيام 19 دي مردم قم را همين مقاله زد و چهلم قيام 19 دي قم ، قیام 29 بهمن تبریز  را رقم زد و در چهلم قيام تبريز مردم پنجاه و پنج شهر کوچک و بزرگ ايران عزيز به سوگ نشستند.

قيام 29 بهمن تبريز بازتاب وسيعي درسراسر جهان داشت و پيام تحسين آميز حضرت امام خميني رحمت الله - كه آن زمان در تبعيد به سر ميبردند- قوت قلبي بود براي ايرانيان انقلابي«سلام بر اهالی شجاع و متدین آذربایجان عزیز، درود بر مردان برومند و جوانان غیرتمند تبریز که در مقابل دودمان بسیار خطرناک پهلوی قیام کردند و با فریاد «مرگ بر شاه» خط بطلان بر گزافه گویی های او کشیدند. زنده باشند مردم مجاهد عزیز تبریز که با نهضت عظیم خود مشت محکم بر دهان یاوه گویان زدند...»

و در اربعين قيام 29 بهمن تبريز حضرت امام خميني رحمت الله چنين پيامي دادند«...کشتار بیرحمانه قم، ایران را به هیجان آورد و تبریز را به قیام همگانی مردانه در قبال ظلم و بیدادگری نشاند و کشتار دسته جمعی تبریز ملت غیور ایران را چنان تکان داد که در آستانه انفجار است، انفجاری که دست اجانب را به خواست خدای متعال برای همیشه قطع کند...»


پ.ن : در آستانه ي سي و چهارمين سالگرد قيام 29 بهمن تبريز هستيم. قرار است جمعي از مردم آذربایجان با رهبری عزیز دیدار داشته باشند جهت تجديد پيمان. امسال براي اولين بار اسم ما هم در ليست هست! نائب الزياريتان خواهيم بود ان شالله! 

حكمت 463: دنيا براي رسيدن به آخرت آفريده شده ،‌ نه براي رسيدن به خود.

بعد نوشت: وبلاگ طفلان ( زهرا و فاطمه ) هم بروز شد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 8:49 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

1. بالاخره امتحاناتمون تموم شد! یعنی به حول و قوه ی الهی چهارمین ترم سطح 3 رو تموم کردیم و فقط و فقط موند 4 ترم دیگه بعلاوه ی یه پایان نامه که زبان از نوشتن مصائبش قاصر است!


2. هجدهم بهمن دوستان میرن مشهد ما هم همین امروز میریم خونه! طفلک مادرمون از دختر بودن ما خیری ندیده گفتیم بریم کمی کار خونه بزنیم به کمر که کم از ثواب زیارت نداره!  ولی امام رضا خودت میدونی که چقدر دلم هواتو کرده و موقع دیدن بلیط بچه ها چقدر برای خود بی توفیقم زار  زدم! عنایتی آقا!


3. هوای این روزای تبریز خیلی رویایی شده! از دلم نمیاد برم خونه! نه که به خاطر فرار از کار خونه باشه ها! نه به جان شما! کلا با پشت بوم خوابگاه و کبوتراش انس گرفتم! موقع دیدن کبوترا احساس می کردم آقا "رحمت" فیلم آسمان هشتم شدم!


پ.ن: امامت حضرت مهدی عج الله آغازیست بر انتظار ... به امید پایان انتظار

حکمت 110: فرمان خدا را بر پا ندارد، جز آن كس كه در اجراى حق مدارا نكند و به روش اهل باطل عمل نكند و پيرو فرمان طمع نگردد.

بعد نوشت: وبلاگ طفلان ( فاطمه و زهرا ) هم بروز شد.

بعد نوشت: آهای! دهه شصتی ها! برای پرواز روحی ترانه ی  بابام رو تو ندیدی؟ گوش بدید و ... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 3:6 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

امتحانات که کش بیاید مخ آدمی زاد سوت می کشد و آن وقت ممکن است دست به کارهایی بزند که در شرایط عادی دست بهشان نمی زند! الان از آن وقت هاست! یعنی اراده کرده ایم برای تغییر فضای ذهنمان با موضوعی بروز شویم  که شاید برای مخاطبان  زیر 80 سال بدآموزی داشته باشد ولی چه کنیم که  قضا و قدر الهی بر این تعلق گرفته که ما الان بنویسیم و الکی بگوییم: « الماهیة امکنت، فاحتاجت، فاُوجبت، فَوجبت،فَاُوجدت، فوجِدت »

ترم قبل در یکی از شب های  امتحانی مخمان رسما شور می نواخت. با دوستمان زینب تصمیم گرفتیم یک تفریح حلال با دوستان قدیمی داشته باشیم. یکی از با جنبه ترین دوستان سطح دو به اسم سمیه را انتخاب کردیم و بعد تقریبا  به بیست دوست باجنبه ی مشترک سمیه و خودمان پیامکی با این مضمون فرستادیم: « سلام . همین الان یه زنگ به سمیه بزن ببین چی کارت داره؟! شماره اش رو هم که داری: ۰۹۱۴۰۰۰۰۰۰۰ » البته در محتوای پیامک دقت کریم که خدای ناکرده دروغی نگفته باشیم که الحمد لله نگفتیم! و شماره آن بنده ی با جنبه ی خدا را هم تنگ پیامک زدیم که  دوستان بهانه ای برای زنگ نزدن نداشته باشند!

جایتان خالی! 5 دقیقه بیشتر نگذشته بود که سمیه بهمان زنگ زد تا ببیند موضوع از چه قرار است که ملت مدام بهش زنگ می زنند و البته که ما هم همه اش رد تماس می زدیم! و بعد سمیه ،  آن 20 نفر با ما تماس می گرفتند تا وعده ی تلافی بدهند و ما باز رد تماس می زدیم! رفیقی از کلیبر! رفقایی از قم! رفقایی از تبریز و حومه و ... خلاصه ادخال سروری شد در دل مومنین خدا !


پ.ن 1: فردا امتحان فلسفه داریم و ذهنمان رسما کور شده هم اینک دلمان از این شیطنت های حلال می خواهد!

پ.ن2: نظرتون چیه یه دور صندلی داغ برگزار کنیم؟ هر کسی مایل هست تو قسمت نظرات اعلام کنه و البته سوالی هم مطرح کنه! در واقع این حق رو برای شما مخاطب گرامی قائل هستیم که اظهار نظر بفرمایید! بعله!{ کی گفته خودم سوال تو چنته ندارم که از شما سوال میخوام؟!)

حکمت 10: با مردم آن گونه معاشرت كنيد ، كه اگر مردید بر شما اشك ريزند، و اگر زنده مانديد ، با اشتياق سوى شما آيند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 4:58 بعد از ظهر  به قلم  رامیان  |